مسافری از بهشت
 
قالب وبلاگ

سلام پسر قشنگم...

 

الان بیشتر از 4ماه و نیمه که به خونه مجازیمون سر نزدم.تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده.محل زندگیمون

 

عوض شده و الان دیگه تو شهرستان محل کارمون زندگی میکنیم.گرچه جدا شدن از خانواده ی پدری تو برای

 

هممون سخت بود و همینطور نقل مکان به یه شهرستان کوچیک ...ولی اینکه از رفت آمد روزانه 120 کیلومتر

 

راحت شدیم و بابایی رو برای نهار و شام در کنارمون داریم یه دنیا می ارزه.

 

روزهای اولی که اومده بودیم اینجا تو کلافه بودی.نمیتونستی تغییر مکان رو درک کنی و همش منتظر بودی

 

برگردیم خونمون و هرچی برات توضیح میدادیم که خونمون عوض شده درک نمیکردی.حسابی اخلاقت بد

 

شده بود و ما رو هم که خودمون دلتنگ و ناراحت بودیم بیشتر کلافه میکردی.برای من که دست تنها بودم

 

اسباب کشی سختی بود و بعد سه هفته کار سخت ده روز بیماری خونه نشینم کرد.گرچه تو و بابایی هم

 

مریض بودین ولی حال من دیگه خیلی خراب بود.فقط به خودم دلداری و امیدواری میدادم که هرچیزی

 

اولش سخت و غریبه...خیابونهای ناآشنا که فقط محل داروخونه ی خودم رو بلد بودم...مردمی که گرچه

 

چندسال باهاشون مراوده داشتم ولی برام غریبه بودن...و مایحتاجی که من برای خریدشون اغلب سختگیرم

 

و اینجا ...و از همه بزرگتر استرس مهدکودک تو بود...دو سه هفته ای بابت اسباب کشی و بعد بیماری

 

هردومون خونه بودیم.و میدونستم نهایتا باید بری مهد کودک.اینجا خبری از اون مهدکودکهای شیک

 

و آنچنانی نبود...وتمام تمرکزم این بود که مهدی برات انتخاب کنم که مربی های خوش برخوردی داشته باشه

 

فقط همین...و خدا رو شاکرم که موفق شدم.مهدکودک تو حتی از مهدکودک بچگی های خودم ساده تر هست..

 

یه ساختمون قدیمی با یه حیاط متوسط و چندتا وسیله ی بازی...اما مربی هایی فوق العاده مهربون و

 

با حوصله داره.اون چیزی که من تو مهد بچیگ های خودم ازش محروم بودم.بالاخره روز موعود رسید و توکه

 

روز قبلش همراه من و بابایی و فقط بری شناسایی سری به مهد زده بودی و با وسایلش بازی کرده

 

بودی حالا باید تنهایی رو تجربه میکردی...و هفته ی سختی به هممون گذشت هفته ای که تو روز اول و دومش

 

رو با گریه ی شدید....روز سومش رو با قهر ...روز چهارمش رو با دلخوری...روز پنجمش رو با بی میلی ...

 

و روز آخر رو با پای خودت وارد مهد شدی...ازت ممنونم پسر نازنینم...ازت ممنونم که همیشه نگرانی های

 

منو به زیبایی مهار میکنی...ازت ممنونم که آستانه ی کم تحمل مادرت رو در نظر میگیری و همیشه و در

 

هر مرحله ای با اخلاق بی نظیرت منو مبهوت میکنی...

 

پروژه ی مهد کودکت که تموم شد به فکر جدا کردن اتاقت افتادم .مانیتور و دوربینی که دوسال پیش برای

 

همچین روزی و با استرس فراوون خریده بودم راه اندازی کردم و گرچه تو مانیتور میدیدمت ولی شب

 

اول تا صبح خوابم نبرد...جای خالی دست و پای کوچولوت که مرتب مشت و لگد حواله ی من و بابایی

 

میکرد هردومون رو بیخواب کرده بود...ولی تو صبحگاه بلند شدی .تو تختت نشستی.دور و برت رو نگاه

 

کردی و گفتی مامان منو میاری بیرون؟بغل

باورم نمیشد به این سادگی باشه...انگار خودت هم از تنگی جات بین من و بابا خسته شده بودی و به آرامش

 

رسیدی.دیگه شبها میری تو تختت میخوابی و ما اونقدر برات کتاب میخونیم تا سرگیجه بگیریم و تو چشمای

 

نازنینت رو ببندی و به خواب ناز بری...

 

الان هر روز که از مهد میای کلی ماجرا داری تا با اون زبون شیرینت برام تعریف کنی...کلی دوست داری

 

تا با هم لاو بترکونین و دعوا کنین و بازی کنین و ....

 

حرف زدنت خیلی شیرین و دوست داشتنی شده امیدوارم بتونم برات کم کم اینجا ثبتش کنم.زندگیمون

 

کم کم داره آروم میشه .کارهای داروخونه که حسابی به هم ریخته بود داره سر و سامون میگیره.چون

 

من هر روز میتونم بیام سر کار و کارام به روز شده.دیگه استرس بازرس و ...ندارم...نهارها رو سه تایی

 

میخوریم...شام و صبحانه هم همینطور...خونه ی زیبایی داریم گرچه اجاره ای ولی دوست داشتنی...

 

بالکن بزرگی که برای تو یه دنیاست و حسابی باهاش صفا میکنی ...و کلی جا برای دویدن و بازی کردن...

 

خدا رو شکر...

 


[ سه شنبه 18 شهريور 1393 ] [ 11:13 ] [ فاطمه مامی امیرحسین ]

مادر مهربانم...

اکنون دقایقی طولانی است که چشم بر دل سپید کاغذواره ام دوخته ام تا کلماتی را 

درخور مقام والایت بیابم و لرزش دلم را با لغزش سرانگشتانم همسو کنم برای نگاشتن 

از تو...از روزت ...از مهرت...

اما....

کلمات زیبا جای خود را به بغضی زیباتر در گلویم داده اند آن هنگام که دوری تن نازنینت

مرا منع میکند از در آغوش کشیدنت در روزی که روز توست...دوست داشتم آنچه مرا 

به تو وصل می کرد نوازش دستانت بود نه آنچه من مینگارم و تو با چشمان مهربانت 

می خوانی...اما دست سرنوشت چندسالی است که مرا محروم کرده است از 

عطر تنت و دیگر ابایی ندارم که در این روز زیبا بگویم که سخت دلتنگ توام....که بگویم 

برای بازگشت به آغوشت سخت دعا می کنم...آری دعا می کنم....

نازنین مادرم....

هرسال که میگذرد و هر روز مادری که در تقویم مادرانگی ام خط میخورد اشتیاقم برای

چون تو بودن افزون می گردد...و چه ابتهاجی است در دلم امسال که فرزندم مرا به دنیایی 

شیرین مهمان کرده است و هر روز بارها و بارها روزم را حلاوتی چون روز مادر میبخشد

آنگاه که با کلماتی دوست داشتنی خطابم میکند و براستی مست می شوم از پِژواک

دل انگیز صدای کودکانه اش در خانه ی قلبم...

امسال روز مادر عطر دیگری برایم داشت وقتی مرد محبوبم با تمام توانش این روز را برایم 

جاودانه کرد و اشک عشق را در چشمانم نشاند و آنگاه که کودکم شاخه ای از گل های 

زیبای پدرش را برداشت و وقتی نتوانست جمله ی طولانی پدرش را تکرار کند تنها گلش را 

به سویم گرفت و گفت : مووارک(مبارک)....آن گل زیبا را کودکی زیبارو و زیبا سرشت تقدیم

مادری کرد که پیشتر با آمدنش درهای دنیای پرشور مادر بودن را به رویم گشوده بود و مرا

همین بس بود از تمام دنیای هدیه های زیبا...

روزت مبارک مادر بی همتایم....

روزت مبارک یگانه ی مادر بودن در قلب و روحم...

هر روزت چونان این روز خجسته و شیرین باد...

سی سال مادربودنت را پاس می دارم به وسعت قلبی که تنها سه سال است 

طعم شیرین بهشت را چشیده است....

روزت مبارک بهترینم...

.......................................................

پسر شیرینم...

یاد گرفتی با همه ی کلماتی که ممکنه دلم رو بلرزونی این کار رو بکنی...

من واقعا نمیدونم ازز کجا ترادف بین کلمات مامان و مادر رو فهمیدی و ازکجا میدونی

اگه بگی مامانی یا مادری دلبرانه تر میشی و زودتر به خواسته ات میرسی...اما وقتی

میخوای قلبم رو تسخیر کنی به راحتی قادر به این کار هستی...انگار که رموز عشق ورزی 

رو بی واسطه و با خون تو رگهات از پدرت به ارث بردی ...دوستتون دارم ...هردوتون رو ...

و عاشقانه ترین کلمات رو نثار قلب مهربون پدرت و روح بی نظیر خودت میکنم که شک ندارم

روزی باعث افتخار هردوی ما خواهی بود که کاش من هم برای مادر خوبم اینگونه باشم...

 

اون دختر کوچولو مامانته که البته تو این عکس از الان تو یک سالی کوچیکتره ولی علاقه به 

عینک رو از خودم به ارث بردی!

[ يکشنبه 31 فروردين 1393 ] [ 9:38 ] [ فاطمه مامی امیرحسین ]
[ سه شنبه 26 فروردين 1393 ] [ 17:34 ] [ فاطمه مامی امیرحسین ]

صدات می کنم امیر حسین...

جواب میدی بیه عییزم (بله عزیزم)

دلم ضعف میکنه و حرفم یادم میره...

.....................................................

دارم برنج آبکش می کنم حساس ترین قسمت ماجرا ...

میای شلوارمو می گیری و میگی 

آب بم میدی عییزم؟

برنجو بیخیال میشم و با سر میدوم که بهت آب بدم.

و چه بغض شیرینی گلومو میبنده وقتی آبتو میخوری میگی 

دست دد نتونه

سیام به حسین(سلام بر حسین).....

................................................

یه بازی شیرینی اختراع کردی با دلبرانگیت:

میگم عزیزم

میگی شییینم(شیرینم)

میگم خوشگلم

میگی عسیم (عسلم)

میگم نفسم

میگی جونم

و.......

چه لذت بخشه حرف زدنت...

خدایا میشه الینای خوشگلمم

به همین زودی دل ببره از مامانش ؟از ته قلبم میخوام خدای مهربونم

که من بی خجالت از روی مهربون و صبور مامان نازنینش بنویسم؟

.................................

روزهای سختی داره بهمون میگذره اما ایمان دارم که ان مع العسر یسرا...

سختی پوست انداختن رو که تحمل کنیم روزهای زیبایی در انتظارمون 

خواهد بود.و خوشحالم که دنیای زیبای کودکانه ی تو مثل یه راه نفس 

می مونه وقتی زیر خروارها شن و ماسه گیر کرده باشی...از این باریکه 

راه نفس میکشیم زندگی رو پسرم.ممنونم بخاطر بودنت.ممنونم بخاطر 

حرف زدنت.بخاطر نوازش دستهای کوچولوت....ممنونم که یادم میدی چطور

دنیا رو فراموش کنم و سختی هاش رو به بازی بگیرم وقتی با تو همبازی 

میشم....

[ دوشنبه 25 فروردين 1393 ] [ 19:20 ] [ فاطمه مامی امیرحسین ]

پسرک معصوم من!

برای تو می نویسم این بار...تنها و تنها برای تو...در این سال نو و در این روزها که بهار 

زیبا با تمام جلوه و شکوهش دوباره آغازیدن را به پهنه ی بزرگ گیتی مشق میکند دوباره

آغاز خواهم کرد...کلبه ی عشقمان که  روزی با تمام احساسم بنا کردم و روزی با تلخکامی

قفلی بزرگ بر در زیبایش زدم را دوباره خواهم گشود.این بار برای تو...مجازنامه ی کودکی هایت 

را توانم نبود برای نابود کردن ...که مادر خلق شده است برای آفرینش و نه نابودگری...

مرا ببخش اگر روزهای زیبای زبان گشودنت را پی در پی و با حسرت ثبت نشدن لحظه هایش

سپری کردم...و جبران خواهم کرد این این روزها را بی شک!

چطور می توانم ننویسم از این روزها که دستهای کوچکت را بر گردنم حلقه میکنی و بوسه ای 

گرم که به تازگی یاد گرفته ای را بر گونه هایم می نشانی و پرده ای قلبم همگی به ارتعاش 

در می آیند از عشقت...چطور می توانم این روزها را ثبت نکنم که دیگر کم کمک انسانی 

کوچک و کامل را در کنار خویش احساس میکنم.انسانی با تمام ابعاد زیبایش ....شاید

تکه آینه ای کوچک از اعمال و رفتار خودم....تلنگری هر روزه بر روحم که مرا به بهتر شدن 

می خواند...کودکی که جز از رفتار بزرگترهایش نمی آموزد و چه سخت است کامل باشی 

تا کامل باشد...

دلم تنگ شده بود برای اشتیاق نوشتن از تو!سر انگشتانم تشنه ی لغزیدن بر این حروف 

بیجان بودند برای جان گرفتن خاطرات تو...

آری پسرکم!

نتوانستم....نتوانستم نادیده گرفتن این روزهایت را...نتوانستم نادیده گرفتن اشتیاقم را برای 

از تو نگاشتن...نتوانستم فراموش کردن خاطرات شیرین روزهای درراه بودنت...رسیدنت...

شیرخوارگیت ....ایستادنت...راه رفتنت...نتوانستم پسرم نتوانستم...

بگذار گلایه هایم ناگفته بمانند...بگذار نقطه چین ها نقطه چین بمانند....بگذار زخم های 

حسودان و عنودان بر ذهن خودشان باقی بماند نه بر تن من....بگذار من باشم و تو...

بگذار از روزهای با هم بودنمان لذت ببریم ....بگذار کودک شوم با تو این روزها و به تو بیندیشم

و در تو ذوب شوم و پرواز کنیم در دنیای شاد و رهای تو...بگذار هر چه که نیستم حداقل 

مادری نویسنده باشم از بالیدن تو...

به امید آن روزها که کلید این خانه را به دست صاحب اصلی اش بسپارم و زان پس 

با اشتیاق بنشینم و خواننده ی دل نوشته های شیرین پسرکی باشم که شوق نوشتن 

را را از مادرش به ارث برده است...

به امید آنروز...

                             

 

[ پنجشنبه 21 فروردين 1393 ] [ 9:09 ] [ فاطمه مامی امیرحسین ]

سلام دوستای خوبم.این پست رو بدون رمز مینویسم شاید تجربیاتم تو از پوشک

گرفتن امیرحسین به درد کسی بخوره.

بله درست شنیدین امیرو از پوشک گرفتم!

هورااااااااااااااااااااااااااااهورا

وقتی رفتم با چندتا مهد خوب صحبت کردم و اونها گفتن که بچه ی با پوشک قبول نمیکنن

و زیر دو ونیم سال هم همینطور،دو تا چیز دستگیرم شد.اول اینکه تا بعد عید نمیشه

بذارمش مهد و دیگه اینکه تا اونوقع وقت دارم که از پوشک بگیرمش.و با توجه به تجربیات

اطرافیانم فکر کردم حتی ممکنه این زمان کم هم باشه با توجه به اینکه فصل سرما هم

هست...اما در اشتباه بودم.چون در مجموع از روز اول تا روزیکه امیر خودش گفت جیش

و بردمش دستشویی فقط ده روز طول کشید!و من واقعا خدا رو شاکرم.

حدود یه سال پیش یه مقاله خوندم در مورد پایان پوشک در سه روز.برای مادرهایی

که شاغل هستن و یا باردارن و یا به هردلیلی حال و حوصله ی چندین ماه کلنجار رفتن

با شورت آموزشی رو ندارن این روش معرفی شده بود.از اونروز این مقاله رو ذخیره کردم

برای همچین روزی و فرشها و مبلها رو هم که وقت شستنشون بود رو بیخیال شدم

تا بعد این ماجرا.

این روش یعنی یه ریسک...یه خطرپذیری و یه اعصاب فولادین!یعنی یهو از یه روز صبح

پشک بچه رو باز میکنی و میشینی سیاحت میکنی که قراره کجای زندگیتو به گند بکشه!

خوب این ظاهر ماجراست...چیزی که حتی فکرشم آدمو آزار میده.اما اگه هر یه ربع یکبار

بچه رو ببری دستشویی و به قول قدیمی ها سردست بگیری تا جیششو بکنه میزان خطر

به مراتب کمتر میشه.به تدریج این تایم رو به نیمساعت و بعد سه ربع تا یکساعت

افزایش میدی.ماهیچه های مثانه ی بچه هم یاد میگیرن که باید یه کارایی  بکنن!

خوب فرق این روش با روشی که مادرای دیگه انجام میدن و باز همینطوری تایم بندی داره

فقط پوشک یا شورت آموزشی رو تو دستشویی باز میکنن اینه که وقتی بچه چندباری خودشو

خراب کنه و جیش به پاش بخوره و احساس بدی بهش دست بده خیلی سریعتر باهاتون

همکاری میکنه.در حقیقت شما احساس امنیتی که پوشک بهش میده رو ازش میگیرین.

لازمه که روزهای اول شورت هم پاش نکنین تا همون احساس پوشک رو بهش نده .یعنی

هر چیز تنگی که اوضاع روو برای خرابکاری امن کنه!بعد چند روز هم شورت اسلیپ نباشه

و فقط شورت پا دار.

یه چندتا نکته اضافه کنم و باز اگه سوالی بود در خدمتم:

١- محیط دستشویی باید برای بچه آشنا و مطلوب باشه

٢- بههیچ عنوان نباید برای خرابکاریش دعواش کنین.فقط با لحن ناراحت بگین جیش

تو دستشویی.

٣ - اگه دیدین بعد چند روز که تایم رو افزایش دادین یهو مرتب جیش میکنه قبل از تایمی

که بهش رسیدین،عصبی نشین پهلوهاش سرما خورده!پوشکش کنین و تا فرداش صبر

کنین.

٤- حتی الامکان جایزه ی خوراکی بهش ندین.لطفا نسل آیندمون رو رشوه خوار بار نیاریم!

جایزه معنوی مثل شادی و خوشحالی و دست زدن خیلی بهتره.

٥ -شبها پوشکش کنین تا وقتی مطمین بشین شبها جیش نمیکنه.

٦ - امیرحسین با همون سر دست گرفتن تو دستشویی شماره ی دو رو هم میکرد

شما هم امتحان کنین...

..................................................

کی میدونه یه بسته دستمال کاغذی نوی نو که مامان کلی تو فروشگاه ها میگرده

تا رنگ جلدش با مبلهامون ست باشه رو چطور میشه در کسری از ثانیه از بین برد؟

بله ....متفکر

یک عدد امیرحسین که یک لیوان پر از آب دستشه برای این منظور کافیست....عینک

و برمیخوری به یکی از دوراهی های زندگیت که نمیدونی الان این جعبه رو دور بندازی 

یا...و راه دوم رو انتخاب میکنی.میذاری خشک بشه و تا یک ماه دستمال کاغذی 

شسته شده استفاده میکنی که در هربار استفاده خودتو لعنت میکنی که کاش 

همون روز اول انداخته بودیش دور!کلافه

......................................................................

امیرحسینو یه مدت بود صدا میکردیم جواب میداد:ها !ما هم میگفتیم ها نه پسرم 

بلللللللله...امیر هم میگفت :بعده...(بله)

اونروز داشتم خمیر بازی میکردم...نه اشتباه نکنین اون خمیربازی نه ..این خمیربازی

یعنی درست کردن خمیر نون و پیراشکی و اینا که من عاشقشم...بخصوص مرحله ی 

ورز دادن!کلا عقده های روانیت تخلیه میشن!!نیشخندامتحانش کنین!

خلاصه سرم حسابی گرم بود.امیر هم مرتب میگفت مامان ...نمیدونم چی...مامان ...

نمیدونم چی چی...مامان ...خلاصه دیگه کفرم دراومد اینقدر گفت مامان و من گفتم 

بله و حرف درست و حسابی نزد.سری هفتم هشتم بود که گفتم هاااااااااااااااعصبانی

جواب اومد :بعدهههههههههه!!!!نیشخندنیشخند 

من:خندهخجالت

............................................................

جدیدا امیرحسین به کتاب علاقمند شده.چندتا کتاب که اون اولها براش خریده 

بودم از مجموعه ی تاتی رو میاره تا با هم بخونیم و میگه بهون...(بخون).داشتم اون 

جلدی که مخصوص حموم رفتنه میخوندم...

حباب رو خیلی دوست دارم....

حباب با آب درست میشه...

فوت میکنم به آب و کف ...

صدتا حباب درست میشه...

امیر هم همش حباب ها رو نشون میداد و میگفت حاب حاب...

دیدم خیلی شیرین میگه حاب بذار یه حالی بهش بدیم...رفتم یه ظرف آب و مایع 

ظرفشویی درست کردم و آوردم با لوله ی خودکار حباب درست کنیم....دیگه چشمتون

روز بد نبینه  تا تموم دنیا خیس نشد و نفس من بند نیومد و کاملا با فلسفه ی وجودی

حباب و تکوین و تشریعش آشنا نشد ولمون نکرد که نکرد....آخرشم مجبور شدیم 

یطوری گرد و خاک کنیم و ظرف رو ببریم بذاریم تو سینک ولی چون دلمون نیومد اونهمه

مایع ظرفشویی رو دور بریزیم و گذاشتیم باهاش ظرف بشوریم باز هربار دیدش گفت

حاب؟!حاب؟!حاب؟!چشمک

.................................................

در راستای عملیات از پوشک گیری شعر معروف نی نی چرا جیش کردی رو برای 

امیرحسین رونمایی کردیم و زان پس هر وقت ایشون بدون کتابی در دست امر 

کردن که بهون(بخون) همانا منظورشون همون شعر هست و لاغیر....زبان

..................................................

پریشب تلویزیون داشت فیلمهای نهم دی ماه 88 رو نشون میداد .تقریبا هر کانالی

میزدی همون بود .خلاصه دیگه نتونستم از زیر سوالهای آقا امیرحسین دربرم و گفتم

این راهپیمایی هست و اینا دارن شعار میدن.اینجوری...و مشتمو گره کردم و چندبار

الله اکبر گفتم...ولی این تازه اول ماجرا بود....اونقددددرررررر از این شعار دادن خوشش

اوومده بود و همش ازم میخواست که شعار بدم که هرچی شعار انقلابی بلد بودم

دادم دیگه آخرش افتاده بودم به نی نای نای!!خندهناگفته نماند که خودشم همزمان 

با من مشتهای کوچولوش رو گره کرده بود و شعار میداد ولی بیصدا!

الان دلم میخواد حال همسایه ها رو تصور کنم که از شنیدن شعارهای من یه رادیکال

فوق افراطی رو تصور میکنن که در سالگرد حماسه ی نهم دی ماه داره تو خونه شعار

میده تا یاد و خاطره ی اون روز حفظ بشه!!!!قهقههنیشخند

...................................................................

این روزها در دورانی به سر میبریم که پسرم داره گنجینه ی لغاتش رو کامل میکنه و

به همین خاطر از صبح که بیدار میشه تا شب که چشم رو هم بذاره مرتب یه جمله

تکرار میشه:

ای شیه؟(این چیه؟)

و ما ناگزیر از پاسخ دادن های فراوان و بی انتها...خوب تا اینجای کار ایرادی نداره اما

مشکل اونجاست که وقتی جواب سوالی سخت میشه باید چه کرد؟مثلا من میتونم

بگم این پاستیله اما وقتی سوالها در مورد چیزای مختلفی که روی بسته ی پاستیل

چاپ شده شروع میشه دیگه کم میارم...مثلا من بگم این بارکده؟این علامت استاندارد

ایرانه؟این علامت استاندارد اروپاست...این مواد تشکیل دهندشه....خلاصه آخرش میگم

نمیدونم و امیرحسین هم لبخندی فاتحانه میزنه و میره سراغ شئ بعدی برای سوال پیچ

کردن من بیچاره!

.............................................

آهای مامانی که نیمروی بچتو تو ظرف لعابی درست میکنی تا بغلاش تهدیگ ببنده و خودت

بخوریش ،از خدا بترس!حق این طفل معصوم که خوردن نداره!شیطان

(چیه خوب اعتراف آدمو سبک میکنه!خجالت)

..................................................

دارم دندونامو مسواک میکنم.امیرم واستاده بغل در دستشویی و مامانشو سیاحت

میکنه که اون چیزی که تو دهنشه چرا قرقر میکنه و مسواک اون نمیکنه!میگم:

-امیر یادم بنداز برنامه ی Any do رو دانلود کنم!

-باشه باشه!عینک

- گرفتی مارو بچه؟

- آیه !(آره)نیشخند

- از دست تو!

- ای بابا!عصبانی

و همینطور که دستشو به همراه ای بابا تکون میداد و غر میزد ازم دور شد!!تعجبخنده

تا من باشم بلند بلند فکر نکنم!

...................................................

پسر دلبندم خواستم یه چیزی رو بهت یاداوری کنم:

وقتی شما به گربه ی سخنگو یا بقول خودت تام ماست میدی همانا اون گوشی بدبخت

منه که داره ماست نوش جان میکنه !کلافه

و این شامل وقتی که تو سرش با مشت میکوبی هم میشه!عصبانی

خوشحالم که حداقل با pou مهربونتر هستیچشمک

پس دلگیر نشو وقتی با اون زبون شیرینت میگی دوشی....من 

خودم بزنم به اون راه که نمیفهمم دوشی یعنی گوشی!نیشخند

..........................................................

اگه بیننده ی برنامه ی عمو پورنگ باشین میدونین که پهلوون پنبه از ته ته عمق 

وجودش داد میزه: من بگممممممممممممممممم.................

و وقتی امیرحسین میخواد ادای اونو دربیاره میگه: په تتههههههههههههههههههههه!

و در ادامه خودش در حالیکه انگشت کوچولوشو گذاشته روی بینی میگه:

هیس

آواش (یواش)

نی نی هابه....(خوابه)خنده

فکر کنم این از روزی یادش مونده که رفتیم دخترعموی کوچولوش که تازه به دنیا اومده ببینیم!

.............................................

عطسه کردم با صدای بلند یهو امیر دراومد گفت:

جانننننن

آهیششش (آخیش)قهقهه

............................................

به امیر میگم امیر شام چی درست کنم؟

- شبت (شربت)

میگم بچه شربت که نشد شام!بگو شام چی درست کنم؟

 -شبت!

- عزیزم یه چیزی بگو غذا باشه .خوردنی باشه

حالا بگو شام چی درست کنم؟

- هیار (خیار)!نیشخند

.................................................

 

ببینین پسرام چطور دارن برام کار میکنن!هر چندسال یبار همچین اتفاقی میفته ها!

تلویزیون تماشا میکنن ایشون!

با چهارتا مهر نماز میخونیممممم الله اکبر!

التماس دعا حاج آقا...

چه ژستی!

دوباره در دورانی به سر میبریم که امیرحسین مرتب قهر میکنه.اینجا قهر کرده بود.تا خواستم ازش

عکس بگیرم از قهر دراومد.گفتم امیر قهر کن میخوام عکس بگیرم!!خلاصه اگه میبینین هم قهره

و هم گوشه لبش خندس واسه اینه که داره نقش بازی میکنه!نیشخند

[ سه شنبه 24 دی 1392 ] [ 14:20 ] [ فاطمه مامی امیرحسین ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

همون رمز قبلی...درخواست رمز هم بلامانع هست دوست خوبم...با موضوع امیر و زبون بازکردنش و عکساش...


[ سه شنبه 26 آذر 1392 ] [ 11:37 ] [ فاطمه مامی امیرحسین ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

درخواست رمز بلامانعه دوست خوبم



ادامه مطلب
[ دوشنبه 27 آبان 1392 ] [ 22:48 ] [ فاطمه مامی امیرحسین ]

پسرکم سلام!

دوباره آمدم تا از دلم برایت بنگارم...که من بنشینم و آهنگ آشنای خانه ی مشترکمان

بنوازد و سرانگشتانم به نوازش حروف شاغل شوند و حروف جان بگیرند برای کلمه شدن...

برای عشق شدن و در کام تو فرو ریختن...برای زنده ماندن این روزها و این لحظه ها که غم و 

شادی را ، من و تو در هم آمیختیم...شادی سالی دیگر که از عمر نازنین تو گذشت...که به 

خوبی گذشت ...شادی بالیدنت...قد کشیدنت...به سخره گرفتن لباسهایی که کوچک شدند

 و تو بزرگ...گذر از روزهایی که جا ماندند و تو سر جمعشان را سالی کردی برای خودت در 

دفتر سالهای عمرت...و مهری که هر روز از عمر زیبایت گذشت در دلم افزون شد..دوسال 

گذشت از نخستین روزهای نفس کشیدنت ...نخستین روزهایی که دیگر نفس تو نفس من 

هم بود... روزهایی که دیگر حس میکردم تکه ای از قلبم تپشی آزادانه را برای خود آغاز کرده

است و من جز تماشای عاشقانه اش نقشی در آن تپش نخواهم داشت... و این است راز 

تشویش جاودانه ی مادران....

شادیم افزون می شود آنگاه که به کلماتی شیرین مهمانمان میکنی ...آنگاه که چه روشن 

معنای عشق را در می یابی ...آنگاه که دستان کوچکت را بر گردنم حلقه میکنی و صورت

بر صورتم میگذاری و من از خدا میخواهم که آن لحظه ها ابدی باشند ...

اما این روها پسرکم...

نهال شادیمان را پیچک غمی در آغوش کشیده است که از وجودش گریزی نیست ...

آخرین اتصال زمینیت را باید که بریدن از مادری که همه وجودش در گرو عشق توست...

گریزی نیست فرزندم ،گریزی نیست....

که اگر بود من مشتاقتر بودم به گرمای تن تو...که اگر بود مرا خوشتر بود لالایی 

نفسهای تو برای خفتنی آسوده...که اگربود شیره ی جانم گواراتر بود تو را...کاش مادر 

میشدی تا بدانی پایان شیرخوارگی مادر را زهرتر است تا کودک...اما چه میتوان

کرد که انسان از نخستین لحظات زمینی شدنش در رنج آفریده شده است...

از همان نخستین ثانیه ها که از عالم ملکوت بریدی و با ملک پیوند خوردی و در غم زمینی

شدنت گریه سر دادی باید میدانستی که زمینی شدن را رنجی است بی پایان...

این روزها به یاد نخستین روزهای تولدت هستم که گویا بریدن از سرچشمه ی بهشتیت

چنان سوگوارت نموده بود که سینه ی مادر را نمی پذیرفتی و با چه ترفندها که تو را عادت

دادیم که از کوثر ازلی ات دست بکشی و شیره ی جان مادر را بپذیری ... و این روزها

نیز که تو را از واپسین اتصال جسمانی ات به مادر نهی میکنم همانقدر ترش و شیرینم

که در شب زاده شدنت...شیرین که تو پای در دنیایی جدید و مستقل میگذاری و ترش

از آنکه در این دنیای جدید یکی بودنمان کمرنگ تر است...و تو پیش خواهی رفت ... و مرا

پشت سر خواهی نهاد چرا که قدمهای تو روز به روز استوارتر و قدمهای من لرزان تر خواهد

بود...

اما پسرکم...

هماره به یاد داشته باش که مادری که واپس نهادی و پیش رفتی با چشمانی همیشه

نگران و از قفا تو را مینگرد و هر بند که از مهرش بریدی از پای خویش و رفتی بدان که بندی

از دلش بریدی ....

پسرک شیرین این روزهایم و جوان رشید فردایم...

آنچه از سرخی خونم بود نه ماه تمام به پای تو ریختم و آنچه از سفیدی شیرم بود دو سال 

تمام آنچنان که پرورگارم امر کرده بود به کامت....اگر روزی بند نافت را بریدند و من و تو هر دو

گریستیم از این جدا شدن و خندیدیم از آن هست شدن...امروز نیز که بند شیرخوارگیت را میبرم

و میگرییم از این جدا شدن بگذار لبخند نیز به لب آوریم از بالیدنت ...که مرا سخت تر است

این روزها...که مرا سخت تر است دیدن بیتابی تو و بدبینی ات از داشتن آنچه میخواهی و در کف

من است و دریغش کرده ام...

بگذار بگذرد این روزها...زودتر بگذرد این روزها...بیا قدمهایمان را تند کنیم که روزهای سخت

جا بمانند از قدمهای تند ما...و برسیم به ساحل آرامش روزهای لبخند...روزهای مرد شدنت...

روزهای قلم در دست فشردن و شکوفه شدنت...که تو زاده ی جشن شکوفه هایی...

روزهایی که به اشک های امروزمان لبخند بزنیم ....

تولدت مبارک هدیه ی آسمانی من!

آغاز سومین بهار زندگیت مبارک شکوفه ی زیبای پاییزی من ...

چنان روزی زاده شدی که تا ابد تلخی پاییز برگ ریز را برایم به شیرینی سبز بهار آرزوها

ترجمه کردی...و پاییز را همیشه با شهد میلاد تو آغاز خواهم کرد تا هستم....

و جاودان خواهد بود در قلبم آن سی ام شهریوری که تو زینتش دادی در سال نود....

تولدت مبارک نازنینم...

............................................................................... 

سلام به همه ی دوستان خوبم...

به همه ی دوستانی که این دوسال همراهم بودن.دوسالی که از تولد امیرحسین و 

تولد این خونه ی مجازی گذشت ..و من بهترینهای عالم مجاز رو در واقعیت پیدا کردم 

و سخت قدرشون رو میدونم...

خیلی دوست داشتم این پست رو درست روز تولد امیر بذارم اما آنفولانزای اول فصل سرما

بدجوری غافلگیرم کرد و زمینگیر شدم.خدا رو شکر که امیرحسین به شدت من و پدرش 

مریض نشد و زود خوب شد.

همونطور که متوجه شدید در حال از شیر گرفتن امیر هم هستم و روزهای سختی رو پشت 

سر میگذاریم.هم من و هم امیر.ولی خوب چاره چیه.سختی ها هم جزو زندگین دیگه.نمیشه

حذفشون کرد...

امیدوارم که زودتر موفق بشم و امیر هم از بیتابی هاش دست برداره .شما هم مارو دعا کنین.

امسال تولد خوبی داشتیم.دلیلش هم جز این نبود که خاله لیلی عزیزم و خانوادشون از سفر 

اصفهان که برمیگشتن لطف زیادی کردن و راهشون رو طولانی کردن و به ما سر زدن و بعد 

رفتن تبریز.فقط خیلی شرمنده شدیم که چون درگیر تولد امیر بودم نتونستم خوب ازشون

پذیرایی کنم امیدوارم دفعات بعد جبران کنم.و این به نظرم خیلی جالب بود که مابرای تولد 

هدی کوچولو که چهل روز از امیر بزرگتره رسیدیم تبریز و اونها هم برای تولد امیر حسین

رسیدن کرمانشاه.اینم کار خدا.در حد بضاعتم برای امیر تولد گرفتم و باز هم یه تولد خانوادگی

بود.به نظرم هنوز برای تولد کودکانه گرفتن زود بود.چون امیر زیاد متوجه نمیشه .ایشالا

سالهای بعد.

چون امیرحسین به باب اسفنجی علاقه داره خواستم تولد با تم با اسفنجی بگیرم ولی نه از اون

تولدای پرهزینه.فقط سعی کردم همه چیز توی سفره به شکل باب اسفنجی باشه.

ضحی دخترخالم که تب و تاب منو برای تزیین همه چیز میدید پرسید امیر که متوجه اینهمه

زحمت تو نمیشه درسته؟منم جواب دادم فردا روز که عکسهای تولدشو ببینه میفهمه

که چقدر برای من مهم بوده .همین برام کافیه.حالا امیدوارم واقعا همینطور باشه!

 

خوب تولد که بدون کیک نمیشه!دلم نیومد من که برای همه کیک درست میکنم برای

امیرحسین نکنم.گرچه با مهمونی توامان واقعا سخت بود اما حیفم اومد.برای تزیین روش 

از پایپینگ ژل استفاده کردن.کار با پایپینگ ژل هزچقدر ساده است کار با شکلات برای دورگیری

طرح خیلی سخته.شایدم من خوب بلد نیستم .ولی خوب جون کندم تا این شد...

این شکلات چیپسی ها رو ضحی جون دونه دونه به بغل کیک چسبونده.اون جاهای حمله 

روی کیک هم متعلق به هدی کوچولو هست!امیر با باباش و شوهرخالش رفته بودن هدیه

تولد بخرن اما هدی جونم رسالت امیرحسین رو به عهده گرفته بود!

برای پیش غذا خیلی فکر کردم چی میتونه باشه که بشه بهش طرح داد.رسیدم به پته یا کیک مرغ.

البته این ترکیب نون تست لایه لایه با مواد میانی میتونه هر چیزی باشه.از جمله کالباس یا هرچیز

که دوست دارین.ولی مرغ و گردو ترکیب جالبیه که من دوستش دارم.تزیین اینم خیلی سخت

بود ضحی شاهده به خدا!

اینم سالاد باب اسفنجی...

و اما به نظرم تمیزترین و باب اسفنجی ترین !محصول این ژله ی تصویری بود که خودم 

خیلی دوستش میداشتم..بخصوص با اون لنگ اسپانیایی و گیتار تو دستش!که داره 

برای تولد امیرحسین ساز میزنه!

خوب ژله ی تصویری هم اهل فن میدونن چقدر زمانبر هست و یک روز قبل درستش کردم.

اگه کسی خواست براش توضیح میدم حتما.ولی فقط اینو بگم اینطوری نیست که شما قلمو

بگیرین دستتون و روی ژله نقاشی کنین.یعنی تمیز درنمیاد.

اینجا هم جمع باب اسفنجی ها جمعه!

اوج شیطونی!

تا یادم نرفته اینم بذارم.فکر کردم برای تولد یه پسر کوچولو برای دستمال سفره چه طرحی

مناسبتر از تیشرت پسرونه میتونه باشه؟

خودمونو کشتیم واینستاد با کیکش عکس بگیره!

شمع فوت میفرمایند!ناگفته نماند با یه نرم افزار فندک توی گوشیم کلی تمرین فوت کردن داشتیم

و اونقدر امیر حرفه ای شده بود که تا می خواستم عکس بگیرم فرتی فوتش میکرد!

هدی و امیر هردو تلاش میکردن جرقه های فشفشه رو بگیرن!

امیر و کادوهاش...

همینجا لازمه از همهی کسایی که زحمت کشیدن و قدم رنجه کردن و کادو هم آوردن تشکر 

کنم.امیدوارم همیشه به شادی ....

پی نوشت:

دوستای گلم.یه موردی هست که دوست دارم باهاتون درمیون بذارم.همونطور که تو پی نوشت 

پست قبل گفتم میخوام یه سری تغییراتی تو فضای وبلاگ بدم.اولیش هم رمز دار نوشتن 

پست هام هست.دلیلش هم واضحه.حداقل برای اونایی که وبلاگ دارن واضحه.وبلاگ

یه رسانه هست.رسانه هم به مخاطب زنده است.اگه مخاطب نداشته باشه انگیزه برای ادامه

نداره.من واقعا دلم میخواد بدونم مخاطب دارم یا نه.و اگه ندارم راه دیگه ای رو برای ثبت خاطرات امیر

پیش بگیرم.بارها اینو گفتم و از بازدیدکننده های خاموش خواستم که تنهام نذارن.ولی فایده نداشت

بذار ببینم راستی راستی اونایی که مصمم به خوندن وبلاگ هستن و ازم رمز میخوان کیا هستن 

.من اگه بدونم تعدادی خواننده ی ثابت دارم به احترام اونها راهم رو ادامه میدم.برای داشتن رمز 

هر پست کافیه یه کامنت بذارید و رمز بخواید.اگه وبلاگ داشته باشین براتون کامنت میذارم

و اگه نداشتید ایمیل که دارید.براتون رمز رو میل میکنم.

ببخشید که باعث زحمتتون میشم.اجازه بدین منم دلگرم بشم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه 2 مهر 1392 ] [ 17:47 ] [ فاطمه مامی امیرحسین ]

معمولا پوریا سعی میکنه صبح هایی که من قرار نیست برم سر کار آروم و پاورچین حاضر

بشه تا من بیدار نشم و از من مهمتر امیرحسین هم بیدار نشه.ولی اونروز صبح خش خش 

های پوریا تمومی نداشت!من که بیدار شده بودم.فقط میترسیدم امیر هم بیدار بشه و اونهمه

برنامه ای که تو ذهنم ریخته بودم طی مدت خوابش انجام بدم به باد فنا بره.خلاصه دیدم کار بالا

گرفت و یه صداهای عجیب و غریبی میاد !بالاهره خودمو از روی تخت کندم و اومدم بیرون .دیدم 

پوریا نشسته سر سبد اسباب بازیای امیر و دونه دونه اسباب بازی ها رو درمیاره پرت میکنه اینور 

و اونور!گفتم عزیزم الان وقت بازیه؟زبان

مستاصل گفت الان دقیقا سه ربعه دارم دنبال سوویچ ماشین میگردم!خلاصه امیرم که دیگه بیدار

شده بود و کیف میکرد از این بسیج همکانی برای یافتن سوویچ!خلاصه پس از مدتی گشتن دیدیم

خان والا سوویچ رو توی کیف مامانش جاسازی کرده!نیشخند

بله این داستان به همینجا ختم نمیشه و هر روز برای یافتن یه چیز جدید که معمولا حیاتی و مهم

هم هست باید کل زیر مبلها،کابینتها،گاز،یخچال ...و داخل کابینتها ظرفشویی لباسشویی،

کیف ها ، سبذ اسباب بازی ،کشوها ...رو بگردیم!!!کلافه

الان درست یک هفته است که دسته کلید من کهکلیدهای خونه و منزل پدری پوریا روی اون 

بود گم شده و من علاوه بر همه جاهایی که ذکر کردم خیلی هز جاهایی که ذکر نکردم و اصلا

جا نیستن که قابل ذکر باشن رو گشتم!حتی سطل آشغال!دیگه فقط تنها چیزی که به ذهنم

میرسه اینه که امیرحسن اون کلید ها رو به عناصر سازندشون تجزیه کرده باشه و عناصر رو هم

صاف توی سوراخ توالت انداخته و سیفون رو کشیده باشه!!!گریهخنده

...................................................

یه عادت عجیب دیگه که نمیدونم چطور تو کتش رفته اینه که همه چیز رو میبره میندازه تو

سینک ظرفشویی!حالا مهم نیست که اون چیز مثلا کتاب باشه که خیس و خراب بشه

یا لباس باشه یا واقعا ظرف باشه!

................................................

میگم اون بازی ایران و استرالیای معروف رو یادتونه؟اون فرار خداداد عزیزی و سرعت

فوق العادش و گل زیبایی که زد یادتونه؟حالا ما روزی چند بار این فرار سریع رو تو خونه بازسازی

میکنیم!کی؟ خوب با گفتن یه سری جملات امیرحسین میشه خداداد و فرار میکنه با همون

سرعت باد!منم قیافم شبیه همون دروازه بان استرالیا میشه که پهن شده بود رو زمین

و هاج و واج نگاه میکرد!!!هیپنوتیزم

اون جملات چین حالا که استعداد ورزشی پسر منو شکوفا میکنن؟

وقتی یه چیز غیر مجاز تو دهنش باشه و مامان بپرسه امیری چی تو دهنته؟سوال

خداداد(امیر): فرار....

وقتی پوشک قراره عوض بشه و امیر مامانو حوله بر دوش میبینه که میگه امیر بریم دستشویی؟

امیر:فرار.....

وقتی مامان بره حموم و از اون دور بگه امیر بیا تو رو هم بشورم...

امیر: فرار با چهارتا پای اضافی! قهقهه

..........................................................

نزدیک تولد امیرحسین میشیم و من بازم قصد دارم ببرمش آتلیه.البته این سری یه آتلیه

دیگه میبرمش که یکم جوش بچه گانه تر باشه و بک گراندهای شادتری داشته باشه.اونروز

داشتم به همین فکر میکردم که یاد یه خاطره افتادم...

پارسال که دنبال آتلیه ی خوب میگشتم اسم چندتاشو بهم دادن که برم کاراشونو ببینم.

یکیشون که خیلی هم اسم در کرده جای تقریبا چپی بود.کلی گشتم تا پیداش کردم.آیفون

تصویری داشتن.زنگ زدم یه آقایی آیفونو جواب داد...

- بفرمایین

-سلام آقا 

- سلام بفرمایین

- آتلیه ماهک اینجاست؟

- بله بفرمایین!

من که تعجب کرده بودم چرا در رو باز نمیکنه یکم ناراحت هم شدم.

- یه وقت برای عکاسی میخوام

- برای کی میخواین؟

- فرقی نمیکنه هر وقت شما بگین.

- یعنی نمیدونین مراسمتون کی هست؟

- نه مراسم خاصی نیست چند تا عکس میخوام فقط

- باشه اجازه بدین من چک کنم!

- نمیشه من نمونه کارهاتونو ببینم؟

- نخیر نمیشه!

- آخه چرا؟

-نمیشه دیگه خانوم درست نیست

- مگه چه ایرادی داره؟

- بهمون گیر میدن .شما خودتون باشین اجازه میدین؟

- من از خدامم هست اینقدر عکسها خوب دربیان که مدل بشن

- به هر حال نمیشه 

- خوب بدون نمونه کار که نمیشه من خوشم از این کارهایی که تو بک گراند با فتوشاپ

عروسک اضافه میکنن و اینا نمیاد!

- عروسک؟

- بله دیگه عروسک

- به عکس عروس عروسک اضافه میکنن یا داماد؟!

آقا منو میگی....

تازه فهمیدم این چی میگه من چی میگم!سرخ شدم سفید شدم سبز شدم....

گفتم آقا به عکس بچه!

گفت اصلا ما عکاسی کودک نداریم!!!

حالا جون من این مکالمه رو یه بار دیگه بخونین و فکر کنین که اون آقا فکر میکرد من عروسم!!!

خجالتخجالتخجالت

خنده

..................................................................

اما دوتا خبر خیلی خیلی خوب رو این آخرش بدم که حقا و انصافا یه کیک فوق شکلاتی 

حقشه.

بابای خوبم موفق شد تو رشته دکترای تاریخ اسلام دانشگاه اصفهان اونم به صورت روزانه

پذیرفته بشه.هورااااااااااتشویقتشویقتشویققلبقلبقلب

و خبر خوب دوم اینکه سعیده جونم دوست عزیز و مهربونم هم موفق شد تو رشته ی 

دکترای تخصصی بافت شناسی داشگاه ارومیه  روزانه قبول بشه...هوراااااااااتشویقتشویقتشویق

قلبقلبقلبقلب

دلم میخواست با هزارتا شکلک قلب و تشویق احساسات درونیم رو از این دوتا خبر خوب 

نشون بدم و بگم که چقدر چقدر چقدررررر خوشحالم که این دونفر که هردوشون عاشق

ادامه ی تحصیل بودن به خواسته ی قلبیشون رسیدن و همه رو خوشحال کردم.

برای هردوشون ارزوی یه دوران تحصیل بی دردسر با نمره های عالی رو میکنم و اینکه از

این تحصیلشون بهترین بهره ها رو ببرن و کیک شلاتی هر دوشون محفوظه!

.........................................................................

بالاخره مهمونی های من فعلا تموم شدن.قرار بود پنج تا مهمونی بدم که فعلا چهارتاش 

برگزار شد.ا لطف هایی که به کارای ناشیانه ی من داشتین ممنونم.یه سری از دوستان 

دستور بعضی از غذاها رو خواسته بودن.باید بگم من همه ی کارهام اینترنتی هست 

یعنی دستور همه ی اینا توی نت هست.حالا یا مامای سایت یا چف طیبه.

من براتون لینک هم قرار میدم تو ادامه ی مطلب و سعی میکنم به زبان ساده و همراه

با تجربیات خودم و البته فوتهای کوزه گری که حاصل چندین تجربه ی ناموفق و ساعتها 

خوندن صفحات فرومهای مامی سایته رو قرار بدم.حالا فعلا عکسهای مهمونی سومم رو

داشته بشین!

 

دستمال سفره

ژله خرده شیشه برعکس

نمای بغلش 

کرپ گل سرخ برای پیش غذا

و سالاد رنگین کمان که فکر میکنم ایده ی خودم بود!چون عکسی ازش ندیدم تو نت.قسمت 

آبی کلم سفیده که با رنگ خوراکی آبی رنگش کردم

 پی نوشت:

نمیدونم چرا جدیدا جنین فضای رخوتی نی نی وبلاگ رو فرا گرفته.اکثر لینکهام غیر فعالن و گاهی

تا ماه هاست که آپ نکردن.از اونایی که وب خودشونو آپ نمیکنن دیگه میشه انتظار داشت برای 

من کامنت بذارن؟

بعضی ها هم اهل آپ کردن هستن .منم بهشون سر میزنم ولی اونا نه اهل سرزدن هستن و نه

کامنت گذاشتن.یبار به یکیشون که اتفاقا وبش رو هم دوست داشتم و نوشته هاشو،گفتم ما همیشه

خدمت شما میرسیم .وبتونم دوست داریم اما انگار شما گذارتون طرفهای ما نمیفته...قابل نمیدونین؟

باز هم نیومده بود وبم و همونجا زیر کامنت خودم نوشته بود : ما وقت نداریم!

خیلی بهم برخورد...نیست من بیکارم؟کار خونه و بیرون و بچه ندارم؟حداقل با یه لحن دیگه میگفت...

منم تعلل نکردم و درجا از توی لینکام حذفش کردم.وقتی هم کسی مثلا بیشتر از یه ساله بهت

سر نزده و خودشم آپ نکرده و از تو لینکات حذفش میکنی بعد یه سال میاد گله میکنه که چرا 

منو حذف کردی!

خوب بعضی دوستان هم هستن که اصلا وبلاگ ندارن...ولی کم لطفن دیگه...تنبلیشون میاد کامنت

بذارن.بعدا حضوری هم که آدمو بعد یه سال میبینن میگن ما همیشه بهت سر میزنیما.میگم 

خوب عزیز دلم من از کجا بدونم که سر میزنی؟این میشه یه ارتباط یه طرفه که به مرور آدمو خسته 

میکنه.مثل اینکه تو صبح تا شب با ذوق برای یه دیوار حرف بزنی و جوابی ازش نشنوی.بالاخره 

یه روز ساکت میشی دیگه.من نمیگم یه وبلاگ توپ دارم و همه براش غش میکنن ولی واقعا

برای نوشتن یه پست شاید بیشتر از دوساعت وقت میذارم.وسط اینهمه تنگی وقتم.خوب اگه

بدونم قرار نیست مخاطبی داشته باشه خیلی راحت و روزانه توی دفترم مینویسم.اگه قصدم 

فقط ثبت خاطرات امیرحسین باشه راه های دیگه ای هم هست...اگه برای شما مینویسم 

از شما هم انتظار دارم فقط نخونین و برین...روی صحبتم البته بیشتر با نزدیکان خودم هست.

حتی همسر گرامی! ....بماند...من سعی میکنم مینیمال بنویسم ...بین خطوطم 

فاصله بذارم که چشم خواننده خسته نشه.طولانی نباشه که اذیت بشه .عکس داشته 

باشه که یکنواخت نباشه...از غصه هام خیلیییی کم مینویسم تا کسی که پستمو میخونه

غمگین از اینجا نره...من همه جوره مخاطب رو در نظر میگیرم ولی انگار ....بماند...

خوب اگه به همین منوال پیش بره یه تجدید نظرهایی میکنم و توقعمم میارم پایین...


ادامه مطلب
[ جمعه 22 شهريور 1392 ] [ 10:09 ] [ فاطمه مامی امیرحسین ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ را به مسافر کوچکم،امیر حسین نازنینم تقدیم میکنم که برایم هدیه ای به ارمغان آورد با شمیمی از بهشت و آن چیزی نبود جز : "مهر مادری"....