امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

مسافری از بهشت

تولدت مبارک گل دوساله ی من...

پسرکم سلام! دوباره آمدم تا از دلم برایت بنگارم...که من بنشینم و آهنگ آشنای خانه ی مشترکمان بنوازد و سرانگشتانم به نوازش حروف شاغل شوند و حروف جان بگیرند برای کلمه شدن... برای عشق شدن و در کام تو فرو ریختن...برای زنده ماندن این روزها و این لحظه ها که غم و  شادی را ، من و تو در هم آمیختیم...شادی سالی دیگر که از عمر نازنین تو گذشت...که به  خوبی گذشت ...شادی بالیدنت...قد کشیدنت...به سخره گرفتن لباسهایی که کوچک شدند  و تو بزرگ...گذر از روزهایی که جا ماندند و تو سر جمعشان را سالی کردی برای خودت در  دفتر سالهای عمرت...و مهری که هر روز از عمر زیبایت گذشت در دلم افزون شد..دوسال  گذشت از نخستین روزهای نفس کشیدن...
2 مهر 1392

چی کجاست؟

معمولا پوریا سعی میکنه صبح هایی که من قرار نیست برم سر کار آروم و پاورچین حاضر بشه تا من بیدار نشم و از من مهمتر امیرحسین هم بیدار نشه.ولی اونروز صبح خش خش  های پوریا تمومی نداشت!من که بیدار شده بودم.فقط میترسیدم امیر هم بیدار بشه و اونهمه برنامه ای که تو ذهنم ریخته بودم طی مدت خوابش انجام بدم به باد فنا بره.خلاصه دیدم کار بالا گرفت و یه صداهای عجیب و غریبی میاد !بالاهره خودمو از روی تخت کندم و اومدم بیرون .دیدم  پوریا نشسته سر سبد اسباب بازیای امیر و دونه دونه اسباب بازی ها رو درمیاره پرت میکنه اینور  و اونور!گفتم عزیزم الان وقت بازیه؟ مستاصل گفت الان دقیقا سه ربعه دارم دنبال سوویچ ماشین میگردم!خلاصه امیرم که د...
22 شهريور 1392

شهریور نامه....

چند وقتی بود که تب فوتبال تند بود...یادتون که هست؟بخاطر جام جهانی... اگه شما یادتون نیست امیرحسین خوب یادشه!چرا؟ من واقعا نمیدونم چه حرکات شنیعی وقت تماشای فوتبال از من و باباش دیده! یا حتی نمیدونم این کارو ما کردیم یا اختراع خودشه!حتی نمیدونم چرا بعد گذشت سه چهار ماه یادش اومده که این کارو بکنه...فقط اینو میدونم که اونروز وقت عوض کردن کانالها  رسیدم به فوتبال نمیدونم کجا با نمیدونم کجا.خواستم نتیجه رو ببینم و رد بشم که دیدم  امیر حسین با دوتا دستش صورتشو پوشوند و گفت هیییییه! درست مثل وقتی یه موقعیت گل خراب  میشه !!! در اون لحظه: من و پوریا : امیرحسین: عادل فردوسی پور: .................................
4 شهريور 1392

سلامی دوباره...

سلام به همه دوستای نازنین و روزه دارم.امیدوارم شبهای قدر رو پربار و دست  پر از درگاه رحمت الهی سپری کرده باشین.امیدوارم روزه داری تو این روزهای  بلند بهتون سخت نگذشته باشه.تو همین چند روز باقیمانده ما رو هم از دعا  فراموش نکنین. امسال انشاالله قراره مامان فرشته مشرف بشن حج تمتع.تو تبریز رسمه که قبل رفتن حاجی اطرافیان براش یه مهمونی میگیرن که توی اون با فامیل و دوستان  خداحافظی  کنه و حلال بودی بطلبه.این بود که مادربزرگم یه فکر بکر کرد که مهمونی افطارشون رو به افتخار مامان و بزرگتر از هر سال بگیرن.و مامان هم از مشهد  پاشه بره تبریز که دیگه دوتاش یه کاسه بشه.این شد که ما هم به این مهمونی دعوت شدی...
10 مرداد 1392

از همه جا

صبح حدود ساعت 10 بود که نشسته بودم تو اتاق و داشتم کتاب میخوندم.یه صدای از پشت در شنیدم. درو بسته بودم تا سر و صدای ورق زدن و حتی نفس کشیدنم امیر بیدار نکنه.بلند شدم و در رو باز کردم دیدم امیر نشسته پشت در بسته و داره گریه میکنه.بعد از دیدنش هول کردم.یه آن به نظرم رسید تمام دور دهن و دماغش خونیه.دست زدم دیدم خون نیست.بعد یادم افتاد وقتی بیدار شده بودم یه کمپوت گیلاس خورده شده سرسینک دیدم!گفتم شاید وقت رفتن پوریا امیر بیدار شده بوده و دوتایی کمپوت خوردن!ولی کمپوت هم نبود... .دیگه یادم افتاد که این وروجک جدیدا هر کشویی رو بخواد باز میکنه!و حالا بعید نیست که کشوی لوازم آرایش من باز شده باشه!دیگه واقعا هول کردم.نکنه ...
10 مرداد 1392

با طعم کیک شکلاتی!

از شما چه پنهون عشق آشپزی و شیرینی پزی از همون ایتدای کودکی یقه ما رو چسبیده و ول کن ماجرا هم نیست!هرچی سالیان سال سرکوبش کردیم که دست از س ما بردار که ما هر چی بپزیم لاجرم میخوریم و هرچی بخوریم لاجرم چاقتر میشویم، انگار نه انگار....عشقه دیگه کلا حرف حالیش نیست!در هیچ زمینه ای!خلاصه بگم براتون که در همین راستا وقتی وارد دنیای اینترنت شدیم هم این عشق همچنان به همون یقه بیچاره ما سنجاق شده بود و ما هی از این فروم به اون فروم میرفتیم و دستورهای مختلف رو امتحان میکردیم و.....چند سالی میشه!ولی چندماه پیش به سایتی برخوردم که تعریفش  رو از برو بچ مامی سایت و نی نی سایت زیاد شنیده بودم ولی اونقدر عکسهایی که از  غذاهاش میذاش...
16 تير 1392

نع!

سلام به همه دوستای نازنینم که مرتب احوال پرس ما بودین.من بخدا شرمنده روی ماهتونم.یه مدته اینترنت ندارم.الانم از خونه مادر همسر گرامی که به لطف برگشت عمه عاطفه اینترنت پرسرعت دار شدن دارم پست میذارم. یعنی پستم رو خرده خرده و با وچود ضیق شدیدددددددددد وقت آماده کردم  و اومدم اینجا پستش کنم.(ضیق رو درست نوشتم آیا؟ )یعنی من نمیدونم  از دست این شرکتهای اینترنتی سرم رو به کدوم دیوار نرمی بکوبم که زیاد هم  سرم آسیب نبینه!خیر سرمون گفتم از دست اینترنت گازوییلی مخابرات که دیگه این اواخر منو به خاطرات دوران دایل آپ پیوند میداد!راحت بشم و یه شرکت درست و حسابی رو جایگزین کنم که ایام انتخابات که سرعتها همینجوریش هم  ...
4 خرداد 1392

بوی بهشت....

چه زیباست در هم آمیختن عطر گل های اردیبهشت و عطر تن تو مادر بهشتی من! چه زیباست اردیبهشتی که هر سویش یاد بهشتی تو روزهای تقویم مرا نوازش کنند... آن روز زیبا که زاده شدی... نیک روزی که به داشتن مقام انبیا به خود می بالی... و امروز که سرود عاشقانه پروردگار مهربان را در وجودم زمزمه کردی مادرانه... دلتنگ بهشت که می شوم دلخوشم به بوییدن عطر تنت فرشته بهشت... و دلتنگ عطر تنت که میشوم دلخوشم به بوییدن عطر تن فرزندم که عشق را برایم زنده میکند از همان جنسی که تو آموختی ام... همه آرزویم این است که چون تو باشم برای او.... آنگاه که چشمان نگران او جزئ به جزئ حرکاتم را میپاید و از غم من غم به چشمان نازنینش میریزد و از شادیم شور میگیر...
10 ارديبهشت 1392

بهارانه ...مشهدانه...بیمارانه!

بهارانه.... سلام سلام سلام....به همه دوستای نازنین و مهربون و بهتر از برگ گلم! دلم برای همتون درست به اندازه ی همون گره معروف اون کراوات مورچه کوچولو شده بود. اول یه عذرخواهی اساسی بدهکارم به همه ی اونایی که با غیبت طولانی نگرانشون کردم که در ادامه مفصل قانعتون میکنم که منو اساسی ببخشین.حالا اخماتونو باز کنین  و تبریک سال نو رو از من کمترین بپذیرین و بهترین آرزوهای منو برای سال جدید که از  خدای مهربون براتون میخوام آمین بگید...ایشالا که این سال مار خوش خط و خال بر همه شما مبارک باشه: اینم سفره هفت سین ما که زحمت سبزه زیباش رو مادرهمسر گرامی کشیدن.دستشون بی بلا   دوباره سال مار مبارک!این مارهای خوش...
26 فروردين 1392