امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

مسافری از بهشت

برای قلب کوچکت...

سلام پسرکم! امروز آمده ام تا داستان رویش پیچک عشقی را برایت بازگو کنم که سالهاست درخت تنومند مادرانه ام را در آغوش گرفته است ... هنوز به یاد دارم آن روزهای نخست که داشتنت را آرزو کردم...شاید دوسالی بیش از  میثاق ابدی ام با پدر مهربانت نمیگذشت که طلب داشتن امیرحسین کوچک و شیرینی  چون تو در دلم زبانه کشید...مدت ها این طلب را چون رازی شیرین که با مرورش تمام  قندهای دنیا در دلم آب میشد، پنهان داشتم...چرا که شک نداشتم هنوز آماده مادر شدن نبودم...و اما راز عشق را چگونه می توان نهان کرد آنگاه که ماهیت عشق چون عطری است که رایحه خوشش را نمیتوان؟ عشقت سرک کشید در تمام زوایای زندگیم...نهال کوچکی که ناباورانه در دلم کاشت...
9 اسفند 1391

عاج نامه!

چیه؟ برای چی اینجوری نگاه میکنین؟مامان کلافه ندیدین؟اصلا دوست دارم اسم عنوانمو بذارم عاج نامه!آخه اگه بچه بچه آدمیزاده و بچه فیل نیست، اگه دندون دندون بچه آدمیزاده و عاج فیل نیست ، پس چرا قدر یه عاج فیل دراومدنش طول میکشه و قدر هیکل یه فیل خون دل به همه میده آخه؟!شما بگین دیگه...قدما میگن وقتی برادر کوچولوی من تازه زبون باز کرده بوده و اون وقتا من در قید حیات نبودم...یه روز میرن باغ وحش وکیل آباد مشهد. اون وقتا یه فیل طفلکی بود که وقتی ما بچه بودیم پشتش سوار میشدیم و عکس هم  میگرفتیم حالا دیگه به رحمت خدا رفته!خلاصه اینکه علی کوچولوی قصه ما وقتی به  قفس آقا فیله میرسن کلی با اشتیاق فیل رو نگاه میکنه و بعد با انگشت ...
22 بهمن 1391

جدیدا....

جدیدا یه حسی در پسملی ما بیدار شده به اسم بدجنسی! قبلنا وقتی مهر نمازگزار بیچاره ای رو میبرد از سر بچگی و کنجکاوی بود و اینکه نمیدونست  اون بنده خدا برای سجده کردن به مهر احتیاج داره.اما حالا مهر نمازگزار رو برمیداره و با سرعت تمام فرار میکنه و اون دور می ایسته و بال بال زدن نمازگزار مفلوک رو که به سجده رسیده اما مهر نداره با لبخندی گوشه لب و برقی گوشه چشم نگاه میکنه! حالا اون روز وقتی دیدم حاضر به پس دادن مهر نیست و نمازم داره خراب میشه به ناچار  روی تیکه مقوایی که مال لگوی خان والا اون گوشه افتاده بود سجده کردم.جالبش  عکس العمل ایشونه که بعد از قیام من برای رکعت بعدی اومده و با دقت تمام دستای منو دونه دونه و...
1 بهمن 1391

برای شبنمی لطیف...

شبنم عزیزم... دلت را اگر شکسته اند بگذار که سخت تر بشکنند که خدای مهربانی ها در دل های  شکسته است... خدایی پشت آن تکه های بلور دلت ایستاده است و منتظر است تا در آن دم که سخت  دل شکسته ای دست به دعا برداری و بخواهی از او آنچه را که باید.... و من بی شک بارها و بارها این لحظه ناب را چشیده ام و رویایی شیرین که در پس این کابوس از راه خواهد رسید و تلخی این روزها را از کامت خواهد زدود... و هر گاه که دلم را تلخ ترشکستند، دست مهربان پروردگارم شیرین تر نوازشم کرد... از همان روز نخست انسان را در رنج آفریدند و تو نیز نیک این را میدانی و رنج ها هر چه عمیقتر باشد آدمی را از انسانیت به ربوبیت بیشتر راهنماست... به فدای دل نازکت...
30 دی 1391

مینیمال!

دیگه گذشت اون زمونا که مینشستیم دل سیر وبلاگ مینوشتیم !تازه آهنگ وبلاگ رو هم روشن میکردیم تا همون حس خواننده وبلاک رو داشته باشیم و قلم بزنیم! حالا دیگه از این حال خودم خنده ام میگیره که وقتی دارم امیرحسین رو روی پام  میخوابونم همیشه در حال نقشه کشیدن برای اون یک ساعتی هستم که خان والا  خواب تشریف دارن اگه چشماش سنگین بشه امیدها برای اجرایی شدن نقشه ها  پررنگ تر میشن!و گاهی که چشماشو تا ته باز میکنه و اصلا قصد خواب نداره نقشه ها برآب....! تازه یه مدت هم هست احساسی نوشتن از کله مبارکمون پریده.فکر کنم بخاطر افت شدید استروژن باشه ،هان؟! بگذریم.این دلیل نمیشه که ملت رو چشم انتظار عکسای عزیزشون بذاریم مگه نه؟ م...
7 دی 1391

با هوش یا بی هوش؟

چند وقتی بود ذهنمون خیلی درگیر بود...هرچی باهاش کار می کردیم که همه  اون کارایی که بچه های همسن و سالش می کنن و پدر و مادرا ذوق میکنن رو انجام بده، انگار که آب در هاون می کوبیدیم! امیرحسین دماغت کو؟امیرحسین یا جواب نمیده یا دماغ مامان رو نشون میده! امیرحسین بیا کتاب بخونیم.امیرحسین کتاب رو می بنده و عکس پشتشو نشون میده امیرحسین بگو مامان بگو بابا بگو ....امیرحسین فقط میگه:اههههههههههه تا اینکه امیرحسین یه حرکتی از خودش نشون داد که همه رو شگفت زده کرد! اولا فکر میکردم اتفاقیه ولی وقتی چندین بار تکرار شد و خودم مراحلش رو از نزدیک دیدم شاخ درآوردم: مرحله اول! تنها دکمه غیر لمسی روی گوشی بابایی رو فشار میده &nb...
26 آذر 1391

سوتی نامه!

دیروز با خاله سحر رفتیم نمایشگاه کتاب.ساعت یازده رسیدیم تا 12 هم بیشتر وقت نبود برای گشتن.رفتیم تو یه سالن وو شروع کردیم به جستجو!من دنبال کتاب کودک سحر دنبال کتاب زبان.من دنبال کتاب تربیت کودک سحر دنبال منابع ارشد. امیرحسین از توی کالسکه فرو رفته در کاپشن گرم و نرم قرمزی آدمو یاد ترانه های کودکی مینداخت...عروسک خوشگل من قرمز پوشیده... یه حالتی بین خواب و بیداری  از تلاش من و سحر و نیافتن کتب مورد نیازمون و بد وبیراه هایی که نثار برگزارکنندگان نمایشگاه کتاب میکردیم ،فکر کنم تو دلش بهمون میخندید! ساعت 11.40 دقیقه.سحر میگه :به نظرت همین یه سالن بود؟ من بادی به غبغب انداخته میگم:نه عزیزم مگه تا حالا نمایشگاه نیومدی؟یه سالن ...
14 آذر 1391

باز باران...

باز باران با ترانه مي خورد بر بام خانه يادم آيد كربلا را دشت پر شور و نوا را گردش يك روز غمگين         گرم و خونين لرزش طفلان نالان زير تيغ و نيزه ها را * باز باران با صداي گريه هاي كودكانه از فراز گونه هاي زرد و عطشان  با گهرهاي فراوان مي چكد از چشم طفلان پريشان پشت نخلستان نشسته رود پر پيچ و خمي در حسرت لب‌هاي ساقي چشم در چشمان هم آرام و سنگين مي چكد آهسته از چشمان سقا بر لب اين رود پيچان          باز باران * باز باران با ترانه آيد از چشمان مردي خسته جان هيهات بر لب از عطش در تاب و در تب نرم نرمك مي چكد اين قطره ها روي لب   ...
29 آبان 1391

تولد دوباره ات مبارک الینای نازنینم...

اصفهانی میخواند.... شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد... جدا ز دامن مادر به دام دانه بیفتد... ز نازکی ز ندامت زبیم صبح قیامت... بدان نشان که شنیدی سری به شانه بیفتد... . . . الا غریب خراسان... خیال کن که غزالم.... بیا و ضامن من شو.... بیا که آتش صیاد از زبانه بیفتد... ....................................... اصفهانی میخواند ...و گویی شرح دل مشتاق مرا می سرود... و من در آن ظهر برگ ریزان پاییزی چه دلتنگ بودم و لشکر اشک کاسه چشمانم را تسخیر کرده بود...دلتنگ گنبدی که در هر بامداد پذیرای سلام شرمگینم باشد ... و چه دلتنگ بودم در این غربت جسم و جان...چشمانم را بستم و خود را در ورودی صحن انقلاب تصور کردم که با گشودن چشم...
18 آبان 1391