امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

مسافری از بهشت

آی دندون دندون دندون!

سلام! گفته بودم که امیدوارم پست بعدی به دندون پسرکم اختصاص داشته باشه ... ولی اصلا انتظار نداشتم 4 تا دندون یجا دربیاره!!! روز شنبه مطابق با 10 تیر 91 و 9 ماه و 10 روزگی پسرکوی من بود که به محض اینکه از سر کار برگشتم با اینکه امیرحسین خواب بود شروع کردم به معاینه دندوناش! دیشبش اصلا نخوابیده بود و نذاشته بود ما هم چرتکی بزنیم برای همین مطمئن بودم که امروز باید خبری از یه مروارید کوچولو باشه.چیزی دیده نمیشد پس با دسته یه  قاشق فلزی امتحان کردم و دیدم بلههههههههههههههههههههههههههههه صدای خوش آهنگ ترق و ترق از برخورد دسته قاشق با دندونای آکبند فرشته  مامان به گوش میرسه!و شاید که این خوشگلترین ترق و ترق عمرم بود که ش...
13 تير 1391

نه ماهگیت مبارک!

سلام پسرک نه ماهه من! نه ماهه ی دوم زندگیت را پشت سر گذاشتی...نیمی در درونم و نیمی در آغوشم... گرچه دلتنگ آن نه ماه نخست می شوم گاهی ، اما در نفس های گرمت  که بر گونه هایم حس میکنم حلاوتی هست که در هیچ نیست... بی واژه می نگارم برایت نازنین... سخت جامانده ام از تکامل تو! از خلق و خویی که هر روز رنگی می گیرد و لعابی انسانی تر از روز پیش... و من گیج و بهت زده از کودکی که در مقابل چشمانم پیشرفتی به معنای حقیقی "روز"افزون دارد... آری جامانده ام و خواهم ماند از قدرت پروردگاری که هر روز از توانایی بی مثالش در رگ و پی ظریف و نازنین تو جاری می کند و تو که بی وقفه میرانی و میتازی... دیگر حتی به یاد نمی آورم روزهایی را که غری...
9 تير 1391

عکس نامه!

سلام پسرکم! منو ببخش که دیر به دیر وبتو آپ میکنم .آخه این روز ها فقط برای خواب برمیگردیم  خونه و اصلا فرصت ندارم.این یکی دوماه اوج فصل کار برای دامپزشکا هست و بخاطر همین بابایی دیر برمیگرده /یعنی زود زودش ساعت 10 شبه.واسه همین از ما میخواد که خونه عزیزجونت بمونیم که نگران نشه.و ما هم همش مزاحم عزیزتیم. بگذریم از اینکه عمه عاطفه نازنین هم از زنجان اومده و ما همش دوست داریم پیشش باشیم و از بودنش لذت ببریم.تو هم که در نگاه اول عمه رو نشناختی و تو بغلش بغض کردی بعد یکی دوساعت چنان با عمه جون دل و قلوه رد و بدل  میکردی که ما همه انگشت بر دهان بودیم! و این رابطه عاشقانه ادامه دارد... موضوع مهم دیگه ای که این روزها اتفاق...
29 خرداد 1391

بابا آب داد...

بابا آب داد... بابا نان داد... بابا همه وجودش را داد... بابا انگشتان ترک خورده اش  که به گچ و تخته سیاه آلرژِی داشت را پنهان کرد... بابا غم روزهای سختش را حاشا کرد تا غم در دل کوچکمان خانه نکند... بابا کوه بودن را از بابایش آموخته بود و کوه گرچه سخت و بلند اما باشکوه و استوار بود... پدر مهربانم! چگونه برای تویی بنویسم که نگاشتن را از تو آموختم؟ با کدام قلم در وصف مهر بی انتهای تو تحریر کنم که قلم را تو در دستانم نهادی؟ می ستایم قلب مهربانت را و فکر روشنت را و روح زیبایت را.... همواره دلخوشم به دعایت ...به آن آیت الکرسی که هر صبح از شهر شهادت به سمت غرب میخوانی و به دست نسیم میسپاری تا نگهدارم باشد... همواره چشم ا...
14 خرداد 1391

هشت ماهگیت مبارک!

سلام پسرکم! هشت ماهه شدی ...هشت ماهگیت مبارک نازنینم... مدتی میشه که وب قشنگت رو خالی گذاشتم ...نه از سر بی اعتنایی که تو و تمام آنچه که به تومربوط میشه مثل این وبلاگ مهمترین اصل زندگی منه.. منو ببخش ولی دلم نمیخواد روزایی که خاکستری ام تو وبت چیزی بنویسم.. صبر میکنم تا ابرای سیاه از روی دلم کنار برن و دوباره آفتاب یخ های ناامیدی رو  توی دلم آب کنه...اونوقته که مثل امروز مشتاقانه اولین کاری که میکنم آپ کردن وبلاگ نازنینت و سر زدن به دوستای نازنین تر وبلاگیمه...دوستایی که رویای  دیدنشون منو تو خیالم به گوشه گوشه ایران عزیزم میبره... نمیدونم از شانس منه یا تو که تو این مدتی که برات ننوشتم تو اینقدر تغییرات اساسی ک...
8 خرداد 1391

باران عشق...

عشق می بارد... اشک نیز هم... کودکی از نیستی به هستی میرسد ... و بانویی از زن بودن به مادر شدن... و امید دوباره پروردگار به رویش عشقی دوباره... به چشاندن شهدی شیرین به فرشته ای دیگر بر روی زمین... مادر.... خدای مهربانم ! اشک هایم رااز گونه هایم برگیر تا نگاه مهربانت را دوباره بنگرم... چه خوشبخت بودم که نام فرشته ای را بر پیشانیم نوشتند در نخستین لحظه  ورودم به این دنیای بزرگ... چه خوشبخت ترم این روزها که نام آن فرشته بر قلبم حک شده است ... مادر عزیزم ببخش مرا برای تمام ثانیه هایی که مادر بودنت را درک نکردم... برای تمام لحظه هایی که غم تو را، عشق سرشار تو را، دلواپسی های تو را درک نکردم... روزت مبارک ای آغو...
22 ارديبهشت 1391

بی خوابی!

سلام ! من میخوام ببینم کی اولین بار گفت که چله بچه که تموم بشه بیخوابیا تموم میشه؟ کی گفت؟خودش بگه اصلا نترسه...کاریش ندارم!فقط میخوام یذره تو چشاش نگا کنم! بفرمایید اگر مادر خانه دار باشد و بتواند در طول روز همزمان با شیرخواری که تا دو نیمه شب نمیخوابد بخوابد کم خوابی نخواهد داشت ...فلذا ما که شاغلیم برویم و کشکمان را به شدت بسابیم! اصلا کی گفته که کم خوابی برای مادر شیرخواره؟پس مادری که بچش مریضه و نمیخوابه مادری که بچش فردا امتحان داره و نمیخوابه...مادری که بچش عاشق شده و شب بیداره و مادرشم نمیخوابه...مادری که بچش شهر دوره و نمیخوابه...مادری که بچش شب توراه  سفره و نمیخوابه...مادری که بچش .... اصلا به نظر من مادر ...
14 ارديبهشت 1391

هفت ماهگیت مبارک!

سلام پسرکم! خوشبختیم این روزها...من و تو و پدرت...مگر برای خوشبخت بودن لازم است که بایستی و تابلویی ناب را تماشا کنی؟مگر نمیتوان در حرکت بود و از مناظر زیبا لذت برد؟این روزها شاید زمانی برای ایستادن نداشته باشیم .برای زیاد دور هم نشستن...برای دل سیر خوابیدن...برای ساعت ها غرق شدن در لذت مراقبت و بازی با تو...اما همه چیز به قدر جرعه ای نیز دلمان را خنک میکند و شاید آن جرعه ناب تر نیز باشد... دوست دارم این روزها را...روزهای شلوغ و خسته اما پر از تلاش برای آینده.. آینده ای که در همین روزهای جوانی رقم میخورد...آینده ای برای هر سه ما.. سپاسگزارم از خدای مهربانم که امید را برایمان جایگزین همه ناامیدی ها کرد.. و ممنونم از همسر ن...
4 ارديبهشت 1391

میرسد اینک بهار...

سلام پسرک نازنینم! اولین بهار زندگیت مبارک... ببخش مامانتو که واقعا فرصت نمیکنه وبلاگتو آپدیت کنه و امیدوارم که این پست  بتونه طلسم این مدت رو بشکنه و دوباره بشم همون دختر خوبی که هفته ای یک بار وبت رو آپدیت میکردم.چه باردار بودم و چه تازه زایمان کرده...چه خونه دار بودم  و چه شاغل!اما این روزا واقعا فرصت کمی دارم برای حتی کارای خونه.چه برسه به وبلاگ نویسی به سبک خودم که وقت زیادی میخواد.برای همین فعلا به سبک غیر خودم نوشتم تا فقط عکسات بیات نشن تا بعدها که دوباره به این ریتم زندگی عادت کنم و حساسات شاعرانم دوباره گل کنن! ما رفتیم سفر فقط برای 6 روز که دوروزش رو هم تو راه بودیم.مجبور بودیم زود برگردیم بخاطر دارو...
20 فروردين 1391