امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

مسافری از بهشت

چهار ماهگیت مبارک!

برای تو مینویسم... همسفر کوچکم... برای تو که یک سال است میهمان خانه دلمان شدی...برای تو که این روزها یک ساله شدی گرچه عمرت به چهارماه میرسد....چهارماهگیت مبارک همسفر چهارباره من!چهاربار است که هم قدمم میشوی در زیارت مولای مهربانم... آهوی کوچکم این چهارمین بار است که تو را به زیارت ضامن آهو می برم تا ضامن  سلامتی و عاقبت بخیری تو باشد...میدانم از یاد برده ای سفرهای پیشینت را و از یاد خواهی برد سفری که فردا پیش رو داریم و مینویسم برایت این روزها را تا ازیاد رفتنی در میان نباشد...اول بار که زائر صحن و سرایش شدی هنوز هیچکس نمیدانست بودنت را جز قلب مادرانه ام....قلبی که هیچ مدرکی برای مضاعف تپیدنش به عشق کودکش نداشت...کود...
29 دی 1390

خدایا شکرت...

بعد از قضیه انار حس و حال وبلاگ نوشتن نداشتم.دلم یه طوری بود...هربار امیرحسین رو بغل می کردم ومی بوسیدم....هر بار بو می کردم تن نازنینشو...هر بار می خندید برام و شیرینیشو حس می کردم....چهره انار میومد جلوی چشمم...صورت ناز و نمکش حس مادرش و پدرش که همه دنیاشون بچشونه...هربار میومدم نت فقط با ترس و لرز  می رفتم وبلاگ شیما تا ببینم از انار خبرخوبی هست یا نه...فکر کنم خیلی ها شبیه  من بودن.و البته چیزی که رنج منو عمیق تر میکرد اتفاق خیلی مشابهی بود که برای خودم تو هشت سالگی افتاد.اون روزا فکر می کردم هیچ رنجی بالاتر از درد من نیست اون روزا هرکس میومد دیدنم با اون زبون بچگیم بهش می گفتم خوش بحالت تو سالمی پرستار خوبم که ...
21 دی 1390

100 روزگیت مبارک!

سلام گل صد برگم! غنچه کوچک و دوست داشتنی ما اکنون گلی صدبرگ و زیباست که عطر وجودش تمام  خانه کوچکمان را پر کرده ...دوستت داریم به قدر تمام ثانیه های این صدروز...به قدر ثانیه  های صدسالی که برایت از خداوند عمر باعزت آرزومندیم...می شمارم روزهای زنگیت را تک  به تک...از آن هنگام که روزهای عمر تو تنها یک رقم داشت تا حال که سه رقم دارد و تا سال ها ی دور...بمان برایم ...و ببال هر روز...می شمارم روزهای عمرت را فارغ از آن که هر روز تو بیشتر قد میکشی قد من خمیده تر خواهد شد...چه باک از غمی به این شیرینی... .......................................... امیرحسین نازنینم 100 روزه شد...انگار همین دیروز بود که پست گذاشتم 10 روزگ...
10 دی 1390

مهر من...حس تو...

حدود یه ماه پیش بود.چند روز مونده به عاشورا.امیرحسین خواب بود وبخاطر همین صدای تلویزیونو خیلی کم کرده بودم.نشسته بودم روی مبل نزدیک در  که صداشو بشنوم.یهو صدای ناله ای شنیدم که سعی می کرد داد بزنه.... وقتی در واحدشو باز کرد صدارو واضح تر شنیدم و از جام پریدم.طفلکی سکته کرده بود....تو دستشویی...با اخرین توانش خودشو رسونده بود پشت در تا من صداشو بشنوم و همونجا افتاده بود.صاحبخونمونو میگم....فاطمه خانوم.سکته مغزی کرده بود و یه طرف بدنش لمس شده بود.چون دهنش کج شده بود نمیتونست منظورشو بهم برسونه.اول زنگ زدم اورژانس و بعد پسرش.... دوتا پسر داره.از روزی که از بیمارستان آوردنش هرروز یکیشون میان پیشش. اغلب هم صدای جنگ و دعواشو...
5 دی 1390

شب یلدا

شب یلداس ولی دلم گرفته....مریخی های نازنینم خوابن...عاشق هردوشونم اومدم یه چیزی بگم و برم...بدون عکس بدون هیچ واژه خاصی...بدون هیچ تکلفی... اومدم بگم خانواده نازنینم خیلی دوستون دارم...گرچه شما به شب نشینی شب  یلدا اعتقاد ندارین یا به خود شب یلدا ...امامن دوست داشتم امشب کنارتون بودم حتی اگه میزدین تو ذوقم و همتون ساعت 10 میخوابیدین...دلم فامیل میخواد... یه جمع خانوادگی گرم...بدون حرف و حدیث،بدون سردی...بدون ملاحظات جانکاه... دلم دوست میخواد...دوست...دلم دوستای خانوادگی میخواد که تنهایی کشنده من و پوریا رو پر کنن...تنها بودیم تو ارومیه...خیلی تنها...مذهبیا قبولمون نداشتن چون مثل خودشون خشک نبودیم...امروزیا قبولمون نداشتن...
1 دی 1390
1