امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

مسافری از بهشت

عکس نامه!

سلام پسرکم! منو ببخش که دیر به دیر وبتو آپ میکنم .آخه این روز ها فقط برای خواب برمیگردیم  خونه و اصلا فرصت ندارم.این یکی دوماه اوج فصل کار برای دامپزشکا هست و بخاطر همین بابایی دیر برمیگرده /یعنی زود زودش ساعت 10 شبه.واسه همین از ما میخواد که خونه عزیزجونت بمونیم که نگران نشه.و ما هم همش مزاحم عزیزتیم. بگذریم از اینکه عمه عاطفه نازنین هم از زنجان اومده و ما همش دوست داریم پیشش باشیم و از بودنش لذت ببریم.تو هم که در نگاه اول عمه رو نشناختی و تو بغلش بغض کردی بعد یکی دوساعت چنان با عمه جون دل و قلوه رد و بدل  میکردی که ما همه انگشت بر دهان بودیم! و این رابطه عاشقانه ادامه دارد... موضوع مهم دیگه ای که این روزها اتفاق...
29 خرداد 1391

بابا آب داد...

بابا آب داد... بابا نان داد... بابا همه وجودش را داد... بابا انگشتان ترک خورده اش  که به گچ و تخته سیاه آلرژِی داشت را پنهان کرد... بابا غم روزهای سختش را حاشا کرد تا غم در دل کوچکمان خانه نکند... بابا کوه بودن را از بابایش آموخته بود و کوه گرچه سخت و بلند اما باشکوه و استوار بود... پدر مهربانم! چگونه برای تویی بنویسم که نگاشتن را از تو آموختم؟ با کدام قلم در وصف مهر بی انتهای تو تحریر کنم که قلم را تو در دستانم نهادی؟ می ستایم قلب مهربانت را و فکر روشنت را و روح زیبایت را.... همواره دلخوشم به دعایت ...به آن آیت الکرسی که هر صبح از شهر شهادت به سمت غرب میخوانی و به دست نسیم میسپاری تا نگهدارم باشد... همواره چشم ا...
14 خرداد 1391

هشت ماهگیت مبارک!

سلام پسرکم! هشت ماهه شدی ...هشت ماهگیت مبارک نازنینم... مدتی میشه که وب قشنگت رو خالی گذاشتم ...نه از سر بی اعتنایی که تو و تمام آنچه که به تومربوط میشه مثل این وبلاگ مهمترین اصل زندگی منه.. منو ببخش ولی دلم نمیخواد روزایی که خاکستری ام تو وبت چیزی بنویسم.. صبر میکنم تا ابرای سیاه از روی دلم کنار برن و دوباره آفتاب یخ های ناامیدی رو  توی دلم آب کنه...اونوقته که مثل امروز مشتاقانه اولین کاری که میکنم آپ کردن وبلاگ نازنینت و سر زدن به دوستای نازنین تر وبلاگیمه...دوستایی که رویای  دیدنشون منو تو خیالم به گوشه گوشه ایران عزیزم میبره... نمیدونم از شانس منه یا تو که تو این مدتی که برات ننوشتم تو اینقدر تغییرات اساسی ک...
8 خرداد 1391
1