امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

مسافری از بهشت

باز باران...

باز باران با ترانه مي خورد بر بام خانه يادم آيد كربلا را دشت پر شور و نوا را گردش يك روز غمگين         گرم و خونين لرزش طفلان نالان زير تيغ و نيزه ها را * باز باران با صداي گريه هاي كودكانه از فراز گونه هاي زرد و عطشان  با گهرهاي فراوان مي چكد از چشم طفلان پريشان پشت نخلستان نشسته رود پر پيچ و خمي در حسرت لب‌هاي ساقي چشم در چشمان هم آرام و سنگين مي چكد آهسته از چشمان سقا بر لب اين رود پيچان          باز باران * باز باران با ترانه آيد از چشمان مردي خسته جان هيهات بر لب از عطش در تاب و در تب نرم نرمك مي چكد اين قطره ها روي لب   ...
29 آبان 1391

تولد دوباره ات مبارک الینای نازنینم...

اصفهانی میخواند.... شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد... جدا ز دامن مادر به دام دانه بیفتد... ز نازکی ز ندامت زبیم صبح قیامت... بدان نشان که شنیدی سری به شانه بیفتد... . . . الا غریب خراسان... خیال کن که غزالم.... بیا و ضامن من شو.... بیا که آتش صیاد از زبانه بیفتد... ....................................... اصفهانی میخواند ...و گویی شرح دل مشتاق مرا می سرود... و من در آن ظهر برگ ریزان پاییزی چه دلتنگ بودم و لشکر اشک کاسه چشمانم را تسخیر کرده بود...دلتنگ گنبدی که در هر بامداد پذیرای سلام شرمگینم باشد ... و چه دلتنگ بودم در این غربت جسم و جان...چشمانم را بستم و خود را در ورودی صحن انقلاب تصور کردم که با گشودن چشم...
18 آبان 1391
1