امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

مسافری از بهشت

سلامی دوباره...

سلام به همه دوستای نازنین و روزه دارم.امیدوارم شبهای قدر رو پربار و دست  پر از درگاه رحمت الهی سپری کرده باشین.امیدوارم روزه داری تو این روزهای  بلند بهتون سخت نگذشته باشه.تو همین چند روز باقیمانده ما رو هم از دعا  فراموش نکنین. امسال انشاالله قراره مامان فرشته مشرف بشن حج تمتع.تو تبریز رسمه که قبل رفتن حاجی اطرافیان براش یه مهمونی میگیرن که توی اون با فامیل و دوستان  خداحافظی  کنه و حلال بودی بطلبه.این بود که مادربزرگم یه فکر بکر کرد که مهمونی افطارشون رو به افتخار مامان و بزرگتر از هر سال بگیرن.و مامان هم از مشهد  پاشه بره تبریز که دیگه دوتاش یه کاسه بشه.این شد که ما هم به این مهمونی دعوت شدی...
10 مرداد 1392

از همه جا

صبح حدود ساعت 10 بود که نشسته بودم تو اتاق و داشتم کتاب میخوندم.یه صدای از پشت در شنیدم. درو بسته بودم تا سر و صدای ورق زدن و حتی نفس کشیدنم امیر بیدار نکنه.بلند شدم و در رو باز کردم دیدم امیر نشسته پشت در بسته و داره گریه میکنه.بعد از دیدنش هول کردم.یه آن به نظرم رسید تمام دور دهن و دماغش خونیه.دست زدم دیدم خون نیست.بعد یادم افتاد وقتی بیدار شده بودم یه کمپوت گیلاس خورده شده سرسینک دیدم!گفتم شاید وقت رفتن پوریا امیر بیدار شده بوده و دوتایی کمپوت خوردن!ولی کمپوت هم نبود... .دیگه یادم افتاد که این وروجک جدیدا هر کشویی رو بخواد باز میکنه!و حالا بعید نیست که کشوی لوازم آرایش من باز شده باشه!دیگه واقعا هول کردم.نکنه ...
10 مرداد 1392
1