امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

مسافری از بهشت

مادرانه....

مادر مهربانم... اکنون دقایقی طولانی است که چشم بر دل سپید کاغذواره ام دوخته ام تا کلماتی را  درخور مقام والایت بیابم و لرزش دلم را با لغزش سرانگشتانم همسو کنم برای نگاشتن  از تو...از روزت ...از مهرت... اما.... کلمات زیبا جای خود را به بغضی زیباتر در گلویم داده اند آن هنگام که دوری تن نازنینت مرا منع میکند از در آغوش کشیدنت در روزی که روز توست...دوست داشتم آنچه مرا  به تو وصل می کرد نوازش دستانت بود نه آنچه من مینگارم و تو با چشمان مهربانت  می خوانی...اما دست سرنوشت چندسالی است که مرا محروم کرده است از  عطر تنت و دیگر ابایی ندارم که در این روز زیبا بگویم که سخت دلتنگ توام....که بگویم  برای باز...
31 فروردين 1393

عزیزم....

صدات می کنم امیر حسین... جواب میدی بیه عییزم (بله عزیزم) دلم ضعف میکنه و حرفم یادم میره... ..................................................... دارم برنج آبکش می کنم حساس ترین قسمت ماجرا ... میای شلوارمو می گیری و میگی  آب بم میدی عییزم؟ برنجو بیخیال میشم و با سر میدوم که بهت آب بدم. و چه بغض شیرینی گلومو میبنده وقتی آبتو میخوری میگی  دست دد نتونه سیام به حسین(سلام بر حسین)..... ................................................ یه بازی شیرینی اختراع کردی با دلبرانگیت: میگم عزیزم میگی شییینم(شیرینم) میگم خوشگلم میگی عسیم (عسلم) میگم نفسم میگی جونم و....... چه لذت بخشه حرف زدنت... خدایا میشه ...
25 فروردين 1393

برای تو می نویسم...

پسرک معصوم من! برای تو می نویسم این بار...تنها و تنها برای تو...در این سال نو و در این روزها که بهار  زیبا با تمام جلوه و شکوهش دوباره آغازیدن را به پهنه ی بزرگ گیتی مشق میکند دوباره آغاز خواهم کرد...کلبه ی عشقمان که  روزی با تمام احساسم بنا کردم و روزی با تلخکامی قفلی بزرگ بر در زیبایش زدم را دوباره خواهم گشود.این بار برای تو...مجازنامه ی کودکی هایت  را توانم نبود برای نابود کردن ...که مادر خلق شده است برای آفرینش و نه نابودگری... مرا ببخش اگر روزهای زیبای زبان گشودنت را پی در پی و با حسرت ثبت نشدن لحظه هایش سپری کردم...و جبران خواهم کرد این این روزها را بی شک! چطور می توانم ننویسم از این روزها که دستهای کوچکت...
21 فروردين 1393
1