امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

مسافری از بهشت

بازگشت نامه...

1393/6/18 11:13
1,464 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر قشنگم...

 

الان بیشتر از 4ماه و نیمه که به خونه مجازیمون سر نزدم.تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده.محل زندگیمون

 

عوض شده و الان دیگه تو شهرستان محل کارمون زندگی میکنیم.گرچه جدا شدن از خانواده ی پدری تو برای

 

هممون سخت بود و همینطور نقل مکان به یه شهرستان کوچیک ...ولی اینکه از رفت آمد روزانه 120 کیلومتر

 

راحت شدیم و بابایی رو برای نهار و شام در کنارمون داریم یه دنیا می ارزه.

 

روزهای اولی که اومده بودیم اینجا تو کلافه بودی.نمیتونستی تغییر مکان رو درک کنی و همش منتظر بودی

 

برگردیم خونمون و هرچی برات توضیح میدادیم که خونمون عوض شده درک نمیکردی.حسابی اخلاقت بد

 

شده بود و ما رو هم که خودمون دلتنگ و ناراحت بودیم بیشتر کلافه میکردی.برای من که دست تنها بودم

 

اسباب کشی سختی بود و بعد سه هفته کار سخت ده روز بیماری خونه نشینم کرد.گرچه تو و بابایی هم

 

مریض بودین ولی حال من دیگه خیلی خراب بود.فقط به خودم دلداری و امیدواری میدادم که هرچیزی

 

اولش سخت و غریبه...خیابونهای ناآشنا که فقط محل داروخونه ی خودم رو بلد بودم...مردمی که گرچه

 

چندسال باهاشون مراوده داشتم ولی برام غریبه بودن...و مایحتاجی که من برای خریدشون اغلب سختگیرم

 

و اینجا ...و از همه بزرگتر استرس مهدکودک تو بود...دو سه هفته ای بابت اسباب کشی و بعد بیماری

 

هردومون خونه بودیم.و میدونستم نهایتا باید بری مهد کودک.اینجا خبری از اون مهدکودکهای شیک

 

و آنچنانی نبود...وتمام تمرکزم این بود که مهدی برات انتخاب کنم که مربی های خوش برخوردی داشته باشه

 

فقط همین...و خدا رو شاکرم که موفق شدم.مهدکودک تو حتی از مهدکودک بچگی های خودم ساده تر هست..

 

یه ساختمون قدیمی با یه حیاط متوسط و چندتا وسیله ی بازی...اما مربی هایی فوق العاده مهربون و

 

با حوصله داره.اون چیزی که من تو مهد بچیگ های خودم ازش محروم بودم.بالاخره روز موعود رسید و توکه

 

روز قبلش همراه من و بابایی و فقط بری شناسایی سری به مهد زده بودی و با وسایلش بازی کرده

 

بودی حالا باید تنهایی رو تجربه میکردی...و هفته ی سختی به هممون گذشت هفته ای که تو روز اول و دومش

 

رو با گریه ی شدید....روز سومش رو با قهر ...روز چهارمش رو با دلخوری...روز پنجمش رو با بی میلی ...

 

و روز آخر رو با پای خودت وارد مهد شدی...ازت ممنونم پسر نازنینم...ازت ممنونم که همیشه نگرانی های

 

منو به زیبایی مهار میکنی...ازت ممنونم که آستانه ی کم تحمل مادرت رو در نظر میگیری و همیشه و در

 

هر مرحله ای با اخلاق بی نظیرت منو مبهوت میکنی...

 

پروژه ی مهد کودکت که تموم شد به فکر جدا کردن اتاقت افتادم .مانیتور و دوربینی که دوسال پیش برای

 

همچین روزی و با استرس فراوون خریده بودم راه اندازی کردم و گرچه تو مانیتور میدیدمت ولی شب

 

اول تا صبح خوابم نبرد...جای خالی دست و پای کوچولوت که مرتب مشت و لگد حواله ی من و بابایی

 

میکرد هردومون رو بیخواب کرده بود...ولی تو صبحگاه بلند شدی .تو تختت نشستی.دور و برت رو نگاه

 

کردی و گفتی مامان منو میاری بیرون؟بغل

باورم نمیشد به این سادگی باشه...انگار خودت هم از تنگی جات بین من و بابا خسته شده بودی و به آرامش

 

رسیدی.دیگه شبها میری تو تختت میخوابی و ما اونقدر برات کتاب میخونیم تا سرگیجه بگیریم و تو چشمای

 

نازنینت رو ببندی و به خواب ناز بری...

 

الان هر روز که از مهد میای کلی ماجرا داری تا با اون زبون شیرینت برام تعریف کنی...کلی دوست داری

 

تا با هم لاو بترکونین و دعوا کنین و بازی کنین و ....

 

حرف زدنت خیلی شیرین و دوست داشتنی شده امیدوارم بتونم برات کم کم اینجا ثبتش کنم.زندگیمون

 

کم کم داره آروم میشه .کارهای داروخونه که حسابی به هم ریخته بود داره سر و سامون میگیره.چون

 

من هر روز میتونم بیام سر کار و کارام به روز شده.دیگه استرس بازرس و ...ندارم...نهارها رو سه تایی

 

میخوریم...شام و صبحانه هم همینطور...خونه ی زیبایی داریم گرچه اجاره ای ولی دوست داشتنی...

 

بالکن بزرگی که برای تو یه دنیاست و حسابی باهاش صفا میکنی ...و کلی جا برای دویدن و بازی کردن...

 

خدا رو شکر...

 


پسندها (2)

نظرات (16)

مامان علی(نازی)
18 شهریور 93 13:17
ایشالا هر جا که باشین شاد خوش باشین کنار هم عزیزم خوش اومدین دوباره به خونه مجازیتون
فاطمه مامی امیرحسین
پاسخ
ممنونم عزیزم لطف دارین.شما هم خوش باشین
مامان نیایش
19 شهریور 93 18:38
کلی برات نوشته بودم همش پرید به به خانومی بالاخره تشریف اوردی دلمون حسابی تنگ شده بود ااااا البته حق داری با این همه مشغله که تو داشتی خیلی سخت بوده دیگه نوشتن منکه همش دو سه روزه خونه رو خالی کردم تو حیاط برا رنگ و کاغذ دیو.اری کلی خسته و کلافه شدم و نگران که کی تموم میشه خدااااا ولی خب به سختیش میارزه خونه نو شما هم مبارک باشه توی شه رکوچیک زندگی کردن یه خوب یهایی هم داره عزیزم ان شالله که دلتنگ نباشید و موفق باشید همین که سه نفری پیش هم هستید یه دنیا می ارزه قربون پسر گلم که اینقدر مامانی رو میفهمه و عاقله جیگرشو فقط امیدوارم که ادامه داشت هباشه و مثل نیایش بعد از چند ماه تو اتاق خودش خوابیدن برگشت نخوره !!!!اون دوربین که گفتی دیگه چی بود مگه تو شب هم تو تاریکی هم چیزی میتونستی رصد کنی!!!! ولی خوبه که تحمل کنی و امیرحسین چیزی از نگرانی ت نفهمه چون من فکر میکنم همون نگرانی هایی که اون موقع که تازه ازمون جداشده بود داشتم باعث شد که ترس بهش منتقل بشه و دیگه نره تو اتاقش چی بگم!! ایشالا موفق باشید و سلامت و هیچ وقت مریض نشی خانوم گل می بوسمت امیر حسین رو ببوس
فاطمه مامی امیرحسین
پاسخ
ممنونم زهره جونم از کامنت مبسوط و پر محبتت.عزیزم دوربینش واکی تاکی هست یعنی مخصوص کودکانه و خوب واسه همین دید در شب هم داره.من استاد تظاهر در زمینه ی استرسم!نمیدونستی؟اگه نخوام کسی بفهمه استرس دارم عمرا که بفهمه!اونم امیرحسین.ولی در مورد ناراحتی و دلخوری هیچ قدرتی ندارم!همه میفهمن!
مریم
20 شهریور 93 11:30
سلام گل پسرت بزرگ شده ،کار وبار وخونت داره سامان میگسیره حالا اگه کفتی وقت چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فاطمه مامی امیرحسین
پاسخ
مجری های برنامه کودک وقتی میگفتن حالااگه گفتین وقت چیه ؟ما پای تلویزیون داد میزدیم وقت خداحافظیه!
فاطمه
21 شهریور 93 19:08
سلام عزىزم خوبى خوشحالم که دوباره برگشتى, خدا رو شکر که کاراتون سر و سامون گرفته, امىرحسىن جونم که دىگه گل پسرى شده و شىرىن تر ازقبل خدا حفظش کنه, ازروى ماهش ببوس فدات
فاطمه مامی امیرحسین
پاسخ
ممنونم فاطمه جون فغلا اوضاع روبراهه.شما چطورین؟ریحانه کوچولو خوبه؟شما هم از روی ماهش ببوس جای من.بزرگ شده؟عکساشو زهره برام وابیبر میکنه گاهی.قربونش برم خیلی نازه
فاطمه
21 شهریور 93 19:12
واى ىادم رفت بپرسم خدا بد نده چرا مرىض شده بودىن حتما خستگى اسباب کشى بود, اىشالا همىشه سالم و سلامت سه تاىى در کنار هم خوش باشىن
فاطمه مامی امیرحسین
پاسخ
قربونت فاطمه جون الان خوبیم اگه شروع فصل سرما بذاره
سعیده.
30 شهریور 93 8:28
سلام عزیزم صبح قشنگت بخیر مث همیشه از خوندن نوشته هات اشک تو چشمام جمع شد واینکه با خودم فک کردم امیر حسین چه مامانی گلی داره تولد گل پسرت مبارک امیدوارم همیشه در کنار هم شاد ه شاد باشید و زندگی با تمام سختیاش به کامتون شیرین باشه مواظب خودت باش مهربون من
آسیه
30 شهریور 93 8:57
سلام فاطمه جون یه خصوصی برات فرستاده بودم دیدی؟؟
شيما
30 شهریور 93 18:43
به به ... ميبينم كه كلي خبراي خوب خوب بوده از پست قبلي تا حالا كلي تجربه هاي جديد! خدا رو شكر كه زندگيت آروم و بي دغدغه پيش ميره ... اين بزرگترين نعمته خدا شما رو براي هم حفظ كنه
مامان مهدا گلی
2 مهر 93 11:43
سلام فاطمه جان ...تولد گل پسرت مبارک...الهی همیشه لباش خندون باشه....خوشحالم که خستگیت به پایان رسیده... چه خوب که همه چیز اون طوری که دوست داشتی پیش میره.... بووس واسه هردوتون
کوثر
5 مهر 93 0:07
دلم براتون تنگ شده بود ، همین !!!
منصوره
12 مهر 93 13:38
فاطمه جون نمیدونم چرا متنو خوندم دلم گرفت. غربت خیلی سخته عزیزم مواظب خودت باش
طاهره
17 مهر 93 17:04
سلام فاطمه خانم عزیز.خیلی مشتاق دیدارم اما حیف که فرصتش دست نمیدهامیرحسین گل گلاب عرق بیدمشک خوبه؟ماکه تابستون کرمانشاه بودیم..الان 2هفته ای میشه که تو خونه جدید اینترنت داریم.شما هم مثل من چند ماه درور بودی از فضای مجازی وخلاصه سرگرمی ومطالعه وهرچی که بگی.امیرعلی دیگه شیر نمیخوره شبا که ازخواب بیدار میشه کمی گریه میکنه دوباره میخوابه.همش میخواد سرش تو سینه من باشه در طول شب.اینجا خیلی سرده بخاریهامون روشنه.هروقت بتونم به این خونه سری میزنم وخوشحال.حسابی من وامیر علی سرما خوردیم.تونستین به ماسربزنید.اینجا تنهاییاش خیلی زیادههرچند کلی ادم دورت باشن.میبوسمتون از راه دور شهر غریب اما اینترنتی تا خدانکرده سرما نخورید.
ساره
27 مهر 93 14:30
منصوره
28 مهر 93 11:14
فاطمه جون نوشته هام بدستت میرسه؟
محمد طاها
8 آبان 93 1:28
سلام گلم .خوبید؟ خوشید؟ پسر گلتون خوبه؟ موفق باشید. به ما سر بزنید خاله جون
منا مامان الینا
23 آذر 93 13:51
ما منتظر یه بازگشت نامه دیگه هستیم از طرف یه مامان تنبل