امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

مسافری از بهشت

اولین سفر

شب میلاد است...بوی یاس در صحن و سرای حرم پیچیده است... و تو در آغوش مهربانترین مادربزرگ دنیا برای نخستین بار پای در بهشتی زمینی می گذاری شاید که تسکینی باشد بر جداییت از بهشت آسمانی...آری اینجا مشهد الرضاست... ............. از همه بابت تاخیرم عذر میخوام.روز آخر قرار بود پست بذارم اما نشد خیلی شلوغ شد..سرعت نت مامان اینا هم افتضاحه .تازه بزور من پرسرعت ثبت نام کردن! فقط با کلی دنگ و فنگ اومدم بگم من اینجام!نگران نشین! .............. بابایی دلمون برات تنگ شده...کاش تو هم زودتر بیای... چه سخته که وقتی پیش توام خانوادم نیستن و وقتی پیش اونام تو نیستی... ......... میخواستم عکس بذارم اما سرعت اونقدر پایینه که نی نی وبلاگ بهم اجازه نمیده!!
21 آبان 1390

چهل روز شیرین...

می گویند در بهشت کودکی که آماده تولد بود نزد  خدای بزرگ رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید.لذا من با این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟! خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیار فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام و از تو نگهداری  خواهد کرد. اما هنوز کودک مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته برایت آواز می خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس  خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد: من چطور میتوانم بفهمم مردم...
9 آبان 1390

یک ماه گذشت...

سلام پسرکم! یک ماهگیت مبارک!یک ماه گذشت از روزی که پای در آشیانه عشق ما نهادی و گرمترش کردی...یک ماه گذشت از روزی که برای اولین بار در آغوشت کشیدم و بوییدمت...چه زود گذشت!کاش کمی دیرتربگذرد..کاش فرصت بیابم برای لحظه لحظه نفس کشیدنت...روزها میگذرند و من جز عکس های پیاپی راهی برای دربند کردن زمان ندارم...میترسم این روزها بگذرند و من فراموششان کنم... فراموش کنم اولین قطره                اشکی که در اتاق عمل بعد ازدیدنت از دیدگانم فروریخت...فراموش کنم اولین بار که تن لطیفت را لمس کردم...اولین بار که مائده آسمانی خداوند را دروجود زمینی ام یافتم و ذوق زده فری...
1 آبان 1390
1