امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

مسافری از بهشت

برای تو می نویسم...

1393/1/21 9:09
1,402 بازدید
اشتراک گذاری

پسرک معصوم من!

برای تو می نویسم این بار...تنها و تنها برای تو...در این سال نو و در این روزها که بهار 

زیبا با تمام جلوه و شکوهش دوباره آغازیدن را به پهنه ی بزرگ گیتی مشق میکند دوباره

آغاز خواهم کرد...کلبه ی عشقمان که  روزی با تمام احساسم بنا کردم و روزی با تلخکامی

قفلی بزرگ بر در زیبایش زدم را دوباره خواهم گشود.این بار برای تو...مجازنامه ی کودکی هایت 

را توانم نبود برای نابود کردن ...که مادر خلق شده است برای آفرینش و نه نابودگری...

مرا ببخش اگر روزهای زیبای زبان گشودنت را پی در پی و با حسرت ثبت نشدن لحظه هایش

سپری کردم...و جبران خواهم کرد این این روزها را بی شک!

چطور می توانم ننویسم از این روزها که دستهای کوچکت را بر گردنم حلقه میکنی و بوسه ای 

گرم که به تازگی یاد گرفته ای را بر گونه هایم می نشانی و پرده ای قلبم همگی به ارتعاش 

در می آیند از عشقت...چطور می توانم این روزها را ثبت نکنم که دیگر کم کمک انسانی 

کوچک و کامل را در کنار خویش احساس میکنم.انسانی با تمام ابعاد زیبایش ....شاید

تکه آینه ای کوچک از اعمال و رفتار خودم....تلنگری هر روزه بر روحم که مرا به بهتر شدن 

می خواند...کودکی که جز از رفتار بزرگترهایش نمی آموزد و چه سخت است کامل باشی 

تا کامل باشد...

دلم تنگ شده بود برای اشتیاق نوشتن از تو!سر انگشتانم تشنه ی لغزیدن بر این حروف 

بیجان بودند برای جان گرفتن خاطرات تو...

آری پسرکم!

نتوانستم....نتوانستم نادیده گرفتن این روزهایت را...نتوانستم نادیده گرفتن اشتیاقم را برای 

از تو نگاشتن...نتوانستم فراموش کردن خاطرات شیرین روزهای درراه بودنت...رسیدنت...

شیرخوارگیت ....ایستادنت...راه رفتنت...نتوانستم پسرم نتوانستم...

بگذار گلایه هایم ناگفته بمانند...بگذار نقطه چین ها نقطه چین بمانند....بگذار زخم های 

حسودان و عنودان بر ذهن خودشان باقی بماند نه بر تن من....بگذار من باشم و تو...

بگذار از روزهای با هم بودنمان لذت ببریم ....بگذار کودک شوم با تو این روزها و به تو بیندیشم

و در تو ذوب شوم و پرواز کنیم در دنیای شاد و رهای تو...بگذار هر چه که نیستم حداقل 

مادری نویسنده باشم از بالیدن تو...

به امید آن روزها که کلید این خانه را به دست صاحب اصلی اش بسپارم و زان پس 

با اشتیاق بنشینم و خواننده ی دل نوشته های شیرین پسرکی باشم که شوق نوشتن 

را را از مادرش به ارث برده است...

به امید آنروز...

                             

 

پسندها (1)

نظرات (7)

کوثر
21 فروردین 93 20:17
فاطمه جونم ادم کیف میکنه ، برای نوشنه هات و برای همه حس های ناب و پاکت
فاطمه مامی امیرحسین
پاسخ
ممنونم کوثر جونم شما همیشه لطف مضاعف داری به من.شرمنده میکنی
فاطمه
23 فروردین 93 22:55
سلام فاطمه جونم راسش موقعی که گفتی دیگه میخوای ننویسی دلم گرفت شاید یه جورایی عادت کردم به وبت الانم که اومدم سر بزنم گفت میدونم اپ نکرده ولی بزار یه سر بزنم. واقعا خوشحال شدم که دوباره شروع کردی حیف قلم زیبات هست که ننویسی. امیرحسین جونم ببوس.
فاطمه مامی امیرحسین
پاسخ
قربونت برم مامان فاطمه ی جدید خوشگلم.دیگه دور دور شماست که وبلاگ نویسی که برای مسافر کوچولوت شروع کنی و ما رو محضوض کنی گلم...لطف داری عزیزم
منا مامان الینا
24 فروردین 93 9:34
سلام فاطمه جونم با اومدن سال نو ، لباس نو تن خونه مجازی امیر کردی ، اینجا رو پر رنگ تر و قشنگتر کردی ، این رنگ و روی خونه رو دوست دارم به آدم انرژی مثبت میده فاطمه جونم بنویس بخاطر امیر بنویس بخاطر دل خاله هایی که راهشون دوره و دلشون رو خوش کردن به همین خطوطی که تو با قلم زیبات شرح روزهای امیر عزیزم رومیخونن و با عشقی که تو توی نوشته هات داری لذت میبرن از کودکی های شیرین امیر بذار یه اعتراف کنم فاطمه جون و بخاطر دل من یکی بنویس منی که با خوندن هر خط از شیطنت ها و دیدن عکسهای امیر دلبندم که از روزهای جنینی کنار هم بودیم و شاهد لحظه لحظه بزرگ شدن بچه هامون با هر توصیفی که از امیر مینویسی الینا خودم رو تجسم میکنم که اگر سالم بود شاید منم خط نوشته های وبلاگم مثل تو بودن ، حسرت نمیخورم نه ، لذذذت میبرم و به جای امیر تو ، الینا ی خودم رو میبینم پس بخاطر دل من ، در اینجا رو نبند منتظر پستهای بعدی فاطمه جون و امیر عزیز دل خاله با یه عالمه عکس هستم
فاطمه مامی امیرحسین
پاسخ
منای خوبم اگه میشد اشک رو نوشت برات مینوشتم که خیسی چشمهای من بیشتر از الینا برای مادریه که هر پستی که تو وبلاگم گذاشتم هیچوقت غافل از اون و دل دردمندش نبودم.برات مینوشتم که چقدر برام سخته بیماری الینا.که چقدر تا حالا به درگاه خدا التماس کردم برای شفای تن کوچولوش.و شک ندارم که الینا گرچه با تاخیری ظاهری اما به زودی گوی سبقت رو از تمام همسن و سالهاش خواهد ربود و خطوط وبلاگ تو زیباترین خطوط خواهند بود وقتی از حرفهای شیرین دخترونه ی الیناودلبری هاش برامون حکایت کنی ....اونروز به زودی خواهد رسید منای صبورم...اندکی صبر سحر نزدیک است...
راحله
24 فروردین 93 19:53
به به سلاااااام فاااطمه جوووووونم چقدر دیدن یه پست جدید بعد از مدتها غیبت خوشحالم کرد قضیه نقطه چین ها و گلایه ها و ....چیه فااااااطمه جونم کی اذیتت کرده؟
فاطمه مامی امیرحسین
پاسخ
قربونت برم راحله جون.لطف داری گلم.بگذار بمونن دربسته ...مهم برام نوشتن از امیر و پیدا کردن دوستهای نازنینی مثل شماست که با دنیا عوضشون نمیکنم...
راحله
24 فروردین 93 19:53
لپشووووووووو بکشم الهیییییییییییییییییییییییییی
مامان نیایش
25 فروردین 93 18:47
وای فاطمه جونم چه قدر دلم برای این نوشته های زیبات تنگ شده بود مثل همیشه خیلی قشنگ نوشتی از حس های ناب مادرانه ات که واقعا مشترکه بینمون فقط من نمیتونم به این قشنگی بیانش کنم به امید همون روزی که آرزوش رو داری و داریم ان شاالله امیر حسینم خیلی بزرگ شده ماه شده هزار ماشا الله عززززززیزززززززم میبوسمت ببوسش از طرف من واقعا باید از حال از همین لحظه لذت برد که برگشت پذیر نیست
فاطمه مامی امیرحسین
پاسخ
ممنونم زهره جونم.لطف بی حد داری مثل همیشه به من.اتفاقا بسیار هم زیبا احساساتت رو به نیایش ابراز میکنی و اینکه نیایش اینقدر مهربون و احساساتی هست جز از تربیت لطیف شما نیست...
مامان نیروانا
31 فروردین 93 7:33
فاطمه ی نازنینم! تو اگه نمی نوشتی ... خیلی دیر اومدم و نبودم اون قفل گنده رو وردارم بندازم یه جای دوری که هیششششششکی دوباره نتونه واسه ت بیاردش یه وقت و تو دوباره هوس کنی بزنی درِ این خونه. خوشحالم که بهترین تصمیم رو گرفتی عزیزدلم. هر چی باشه ما واسه خاطر اینکه تا حدی میتونیم بنویسیم بدهکار واژه هاییم و اگه ننویسیم حق این موهبت خدادادی رو ادا نکردیم. قربون امیرحسینم برم که اینقدر زیبا بزرگ میشه که بالاخره مامانی رو وادار کرده به تراویدن. خیلی برای تو و امیرحسین خوشحالم. خدایا سپاس
فاطمه مامی امیرحسین
پاسخ
چه جملات زیبایی...مدیون واژه هاییم...با خودم فکر کردم اگه تو دوسال وب نویسی به اهدافی که روز اول از باز کردن این بلاگ داشتم نرسیدم ولی عوضش چندین دوست خوب و مهربون و صمیمی پیدا کردم اونقدر صمیمی که بتونم وقتی به شهراهاشون رفتم برم در خونشونو بزنم و چنان در آغوششون بکشم انگارکه سالهاست میشناسمشون و دلتنگشونم...واقعا میتونم...اونم منی که به سختی دوست میشم با کسی عمیقا...و این اونقدر برام ارزش داره که تلخکامی هایی که اتفاق افتاده و همچنان اتفاق می افته رو فراموش کنم و اون جملت رو گوشه ی ذهنم حک کنم که گفتی نظر دیگران گرچه مهم هست ولی تعیین کننده نیست...ممنونم که برای شکستن این قفل و برگشتن به آغوش سفید قلم و کاغذ کمکم کردی نازنین...