امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

مسافری از بهشت

عاشقانه ای برای تو...

 پسرک شیرینم! عاشقت می شوم با هر بار بوییدنت...با هر بار بوسیدن گونه های لطیفت.. عاشقت می شوم با هر لبخند شکرینت و هر بار که مرا به قهقهه های نمکینت مهمان میکنی...هر روز صبح که تو را در آغوش میکشم و دوباره به یاد می آورم که من یک مادرم دوبار سرشار میشوم و لبریز از عشق مادری...تو را به سینه می فشارم و تو نه تنها از این فشار ناراحت نمیشوی که لبخندی زیبا در پاسخم میدهی و من گیج میشوم که چگونه است که تو مرا حس میکنی و احساس مرا...بوسه باران میکنم تمام تنت را و هر آنچه خالق زیبای ما به زیبایی در تو نقش زده است ....کاش میشد خدایم را هم ببوسم و تمام سپاسگذاریم را یکجا به او تقدیم کنم...اما مگر نه اینکه تو بوی او را میدهی؟و این ...
30 آذر 1390

این روزها...

این روزها من سرشارم...سرشار از حس سپاس...یک سال زمان زیادی نیست برای فراموش کردن...و من فراموش نمیکنم که یک سال پیش در این روزها ما تصمیم گرفته بودیم که بعد از پنج سال زندگی عاشقانه و پر از خوشبختی، پر از روزهای خوب،پر از یک دلی و یک رنگی...خلوت دونفره مان را با شیرین ترین صدای دنیا برهم بزنیم...صدای خنده ها و گریه های کودکی که خوشترین موسیقی دنیا را خجل میکند...روزهای دانشجویی تمام شده بود.روزهای شور و هیجان درس خواندن و امتحان و کلینیک و ...و ما در خود این بلوغ را یافته بودیم که پدری باشیم و مادری برای هدیه ای از جانب خدا...و فراموش نمی کنم که مهربانترین امام واسطه بین من و خداشد برای این هدیه... خدایا تورا شکر...تو را شک...
20 آذر 1390

برای رباب...

خواستم برای تو بنویسم...خواستم بگویم که اکنون که مادرم حال تو را میفهمم... خواستم بنویسم که اکنون که شیرخواره ای دارم میدانم چه سخت است تاب بیاوری گریه نوزادت را و گرسنگیش را و تشنگیش را....اما شرمم آمد بنویسم...شرم کردم از لبخندی که بر لب نوزاد من بود و لب تشنه نوزاد تو... پس نمی نویسم چرا که نگاشتن درباره چون تویی و کودکت لیاقتی میخواست که در خود نیافتم...غم تو آنقدر بزرگ بود که در کلمات من جا نشدند...ظلم به اصغرت آنقدر عظیم بود که نخواستم با نوشتن کوچکش کنم... فقط آمدم بگویم گرچه تو را نمیفهمیم....گرچه کودکان گرسنه ما را شیر هست ... اما.... کودکان ما...کودکان همه ما ...کودکان هر مادری که فهمید حسین(ع) را و رباب را... ه...
12 آذر 1390

به روایت تصویر...

سلام این پست فقط تصویریه به جبران پست قبلی که عکس نداشت: من در یه لباس با حالتای مختلف! ذوق میکنم....   تعجب میکنم!   چشمامو می مالم یعنی خوابم میاد!   دستامو تا ته میکنم تو دهنم!   لبخند ملیح تحویل میدم!   زبون درازی می کنم!   عکس هنری میندازم...   دست آخرم ناز میخوابم... ...................................... چیکار میکنی اون زیر شیطونکم؟   مچتو گرفتم!داشتی پتو رو لیس میزدی!آخه مگه من به تو می می نمیدم بچه؟! ........................... قربون اون شیر دور دهن کوچولوت فرشته من....   اینم عکسیه که مامان...
10 آذر 1390

این منم!

این منم! دختر لوس و بدمریض سابق...مادر مقاوم و عاشق امروز!الان ساعت 1:15 نیمه شبه. آخرین باری که تبمو اندازه گرفتم 0.2 مونده بود تا برسه به 40!پسرم تا ته چشماش بازه!این یعنی مامانی حالاحالاها قصد خوابیدن ندارم...بیخود تلاش نکن که فقط ضایع شدن و درد عضلات دستت برات میمونه...آخه من یه پهلوون 5 کیلوییم!بازومو که دیدی؟! همسر نازنین روز سختی رو گذرونده و ماشین خیلی اذیتش کرده. هر بار اینقدر اذیت میشه میگه همین فردا میفروشمش!! ولی زهی خیال باطل! آخر شب لرز داشتم. بزور منو خوابوند که من بچه رو نگه میدارم.دستمال خیسم گذاشت رو گونه های تبدارم. خوابیده بودم که با صدای گریه بچه بیدار شدم.عجیب بود که پوریا محلش نمیداد.یکم که گذشت صداش ...
5 آذر 1390

دوماهگیت مبارک!

خدایا تورا سپاس برروزها و شب هایی که میگذرند و تو هر لحظه مراقب فرشته کوچکم هستی...ساعت هایی که من در خوابی عمیق فرو رفته ام این تویی که مادرانه نوزادم را نوازش میکنی و خوابش را آرام.... خدایا تو راسپاس بر نخستین سفر دلبندم که اورا لایق زیارت مهربانترین امام دانستی و ... امام مهربانم! گرچه روزها و سال هاست که دیگر از دیدن هر روزه گنبد و بارگاهت محرومم... گرچه روزها و سال هاست از هم جواری با بهترینی چون تو خبری نیست.... گرچه روزها و سال هاست که دیگر زائری به درگاه توام و نه مجاور... اما.....  همواره مشامم پر از عطر حرم توست...همواره پر پروازم گشوده به سوی گنبد طلای توست ...و همیشه افتخارم تولد و بالیدن در شهر توست.....
3 آذر 1390
1