امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

مسافری از بهشت

اولین قدر

دیشب اولین شب قدری بود که پسرکم درک میکرد...تمام شب بیداربود و تکون میخورد.یادم افتاد که پارسال شب قدر چقدر دعا کردم که امسال مادر شده باشم خدای مهربونم ممنونم که صدامو شنیدی...که همیشه میشنوی...که هیچوقت نگفتم داده ها و نداده هات رو شکر چون هرچی خواستم همیشه بهم دادی... خدایا انتظار خیلی سخته...تورو به حق این ایام عزیز هیچ پدر و مادری رو چشم انتظار فرشته کوچولوشون نذار...همونطور که مارو نذاشتی... ................................................ دیروز مهناز اومده بود خونمون.برای گل پسرم هم یه پیرهن شلوار آورده بود. دست گلش درد نکنه.هر وقت یکی از هم کلاسیام میاد تمام بعد زمان و مکان رو فراموش میکنم.حس میکنم تو ارومیه ام.هنوز...
29 مرداد 1390

مسافری از بهشت...

"هوالمحبوب" برای تو می نویسم... برای تو نازنینم که زیباترین جلوه آفرینشی... برای تو که خوشبوترین گل باغ بهشتی و اکنون که پای در زندگی  خاکی ما می گذاری شمیم بهشت را به کاشانه عشق ما می آوری... برای تو پاره وجودم که که بال های کوچکت را پنهان کردی چنان که ما پنداشتیم از جنس مایی و نه فرشتگان اما بوی عطر بهشت را چگونه پنهان خواهی کردپسرکم؟...  بیا و برایمان از آنجا که آمدی سخن بگو که سالهاست فراموش کرده ایم که بهشت  منزلگاه نخستین همه ما بود.... آه که چه بسیار دلتنگ می شوم برای روزهایی که آنها رابخاطر نمی آورم... روزهایی که چونان امروز تو هنوز پای بر زمین های زرین داشتم و هر گاه اراده می کردم بال م...
26 مرداد 1390

روزی که تو می آیی...

هفته هایی که خط میخورند روی تقویم رومیزی من ...هفته هایی که هیچگاه تکرار نمیشوند...تو دیگر هیچ گاه این روزها را تجربه نخواهی کرد و من نیز هم...تو پر میکشی از افلاک به خاک و من اوج میگیرم از زمین به سوی بهشت...به سوی مادرانه زیستن...و سرمست از دیدن لبخند زیبای تو...و آنروز که چشم بگشایی و زیباترین لحظه خلقت را به من هدیه کنی...نمیدوانم چه سری در آن لحظه هست که همیشه با یادآوریش اشک از دیدگانم فرو میریزد...اشکی شیرین چونان لحظات شیرین وصال دو عاشق ... پسرکم! این روزها همه میپرسند از احساسم نسبت به تو...و من نمیدانم چگونه اینهمه حس متناقض را بیان کنم...انگار که مادر بودن همین است!جمیع اضداد... تو برایم از احساست بگو...ب...
24 مرداد 1390

مادرانه...

خسته بعد از یک روز پر کار البته برای یک خانوم باردار...اومدم نت بعد از اینکه همسر مهربون که خیلی خیلی روزه و کار بدنی سخت اذیتش کرده بود خوابیدن...ولی کاش نمی اومدم...خدایا یعنی من تا آخر عمرم باید نگران و تو اضطراب بمونم؟خدای بزرگم شکر که تو هستی...اونایی که تو رو ندارن چطور تو این دنیای ناامن و تو این سیاهی بی پایان غوطه میخورن و باز از زندگیشون لذت میبرن؟... همون صفحه اول نی نی سایتو که باز کردم دو نفر تبادل نظر گذاشته بودن که نی نی شونو بخاطر کم شدن آب دورش تو هفته های بالا از دست دادن یکیشون دقیقا سنی رو داشت که همین الان من دارم...32 هفته و چند روز این سومین مورده که تو چند روز اخیر میشنوم بخاطر آب کم بچشونو از دست ...
23 مرداد 1390

خبر خوب

امروز خیلی خوشحالم  آخه خاله لیلی عزیزم و زینب دوست  و همکلاسی خوبم هر دو امروز فارغ میشن و به سلامتی بار شیشه زمین میگذارن...مامان همین الان زنگ زد و گفت دخترخاله نازنینم  به دنیا اومده و مادر و بچه هر دو خوبن    خدا رو شکر...ایشالا زینب هم تا ظهر پسر کوچولوشو به دنیا بیاره. پسر من میشه سومین پسر کلاسمون.نتیجه میگیریم شانس پسرزایی در دامپزشک جماعت بالاست!    حالا مونده نوبت من....40  روز دیگه مونده...فقط 40 روز...و من بی صبرانه منتظرم تا این چهل روزم بگذره و خبر به دنیا اومدن پسرنازنینمو تو این وبلاگ بنویسم.... مامان فرشته که برای زایمان خاله لیلی رفته تبریز دیشب میگفت از خو...
20 مرداد 1390

یادگاری ها...

و اما ادامه وسایل که البته قدیمی تر و طبعا داغونترم هستن...   این بستنی فروش کوکی رو آقاجون و مامانجون از سوریه یا مکه برای علی آوردن.کوکش که می کردی پا میزد و میرفت جلو.جالبه بدونین در همون سفر برای من یک عدد لاک آوردن! یه وقت خدای نکرده فکر نکنین پسر دوستن ها!!! حدودا 5-6 سالم بود این جامدادیا عالمی داشتن ها...تو طرح های مختلف با آهنربایی که براش کیف میکردیم گاهی هم آهنرباشو درمی آوردیم و باهاش بازی میکردیم...صدای باز و بسته کردنشون چه قشتگ سکوت کلاس رو میشکست و حرص معلما رو درمی آورد! مربوط به کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی اینو یادمه کادو گرفتیم ولی از کی و چه وقت رو یادم نیس...تعدادش زیاد بود که مامان فر...
18 مرداد 1390

من و کودکیم...

این وسایل شاید برای امیر حسینم حسی نداشته باشن اما برای من  سرشارخاطره هستن.. خاطره های تلخ و شیرینی که در کنار هم دوران کودکی من رو تشکیل میدن...نمیگم زیباترین دوران زندگیم چون زیباتر از اون رو زیاد داشتم که یکیش همین حالاست که بی صبرانه منتظرم تا این شش هفته هم بگذره و من روی ماه پسر کوچولومو ببینم و نرم بغلش کنم و ببوسمش.. این ها شاید برای هم سن و سال های من هم خاطره برانگیز باشه...اسباب بازی های متداول اون دوران ....همه نوستالژیک و زیبا هستن... عروسک ایستاده اسمش دیاناست و نی نی تو بغلشم ساراست که این مامان عروسکی نی نی شو لالامیداد و آهنگ میزد...الان فقط آهنگ میزنه و تکون نمیخوره...راستش از این عروسک خاطره خوبی ...
18 مرداد 1390