امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره

مسافری از بهشت

و مردها ناگهان مهربان شدند!...

پسرکم سلام! اولین بار که این متن رو خوندم چشمام پر اشک شد...چقدر قشنگ تمام حرفایی که تو دلم بوده و هست بیان کرده...چقدر زیبا تضادی رو که در درونم نهادینه شده به تصویر کشیده...تضادی که نمیدونم چه کسی و کجا باعث شد که در وجود زن های این دنیا  به وجود بیاد...چیزی که الان هیچ طوری نمیتونیم ازش فرار کنیم.انگار که فقط باید تحملش کنیم... این روزهای مادرانگی...این روزهای عاشق تر بودن...زنانه تر بودن...لطیف تر بودن... و این روزها که به پایان مرخصی زایمانمون نزدیک میشیم حتی اگه یه مرخصی  نانوشته باشه...این رنج برام عمیق تر میشه...میخوام بدونی که هیچوقت کارم رو به تو ترجیح نمیدم...اما من و امثال من تو این دوراهی تلخ تا آخر ع...
25 بهمن 1390

دوستت دارم...

سلاک پسرکم! چه ایراد دارد که طرحی در ذهنم نباشد و دست به قلم شوم؟ چه ایراد دارد که بدون آنکه عنوانی برای پستم انتخاب کنم بیتاب نگاشتن باشم؟ مگر دوست داشتن بهانه میخواهد؟و نوشتن برای آنان که دوستشان داری؟ آمدم که بگویم دوستت دارم.بی بهانه... همسر مهربانم اما هزاران بهانه به دست من داده برای دوست داشتن... وقتی با تن خسته و فرسوده به خانه میرسی و تمام صورتت لبخند میشود از دیدن ما دوستت دارم... وقتی دست های نازنینت جایگاه بوسه زخمای فراوانند از تیغ جراحی تا ... و تو اصلا خم به ابرو نمی آوری دوستت دارم... وقتی دوست داری در غار خودت باشی و اما زنی را بر در غار منتظر میبینی و تاب آن تو ماندن را نمی آوری دوستت دارم... وقتی چش...
18 بهمن 1390

زندگی جاریست...

پسرکم سلام! برایت گفته بودم از روزهای جاری زندگی....از جاده ای که مجبوری و باید بروی... برایت گفته بودم از روزهای تلخ و شیرینی که لاجرم جای یکدیگر را پر میکنند... شیرینی هایی که همیشه در کامت شیرین خواهند ماند و تلخی هایی که تا ابد روحت را آزرده میکنند...برایت گفته بودم که باید گذاشت و گذشت گرچه گاه محال  آسانتر از این گذشتن است...اما میگذرم از غم انار بخاطر تو که هنوز هستی... دوباره مینویسم برایت تا دلم دوباره جان بگیرد و دوباره دست به دعا بردارم برای مادرش...تمام روزهای زیارت به یاد مادرش بودم و دعا برای دل سوخته اش... گرچه شبی نیست که بدون یاد آن فرشته کوچک به خواب نروم...گرچه روزی نیست که چهره نازنینش را به خاطر نی...
13 بهمن 1390

چهار ماهگیت مبارک!

برای تو مینویسم... همسفر کوچکم... برای تو که یک سال است میهمان خانه دلمان شدی...برای تو که این روزها یک ساله شدی گرچه عمرت به چهارماه میرسد....چهارماهگیت مبارک همسفر چهارباره من!چهاربار است که هم قدمم میشوی در زیارت مولای مهربانم... آهوی کوچکم این چهارمین بار است که تو را به زیارت ضامن آهو می برم تا ضامن  سلامتی و عاقبت بخیری تو باشد...میدانم از یاد برده ای سفرهای پیشینت را و از یاد خواهی برد سفری که فردا پیش رو داریم و مینویسم برایت این روزها را تا ازیاد رفتنی در میان نباشد...اول بار که زائر صحن و سرایش شدی هنوز هیچکس نمیدانست بودنت را جز قلب مادرانه ام....قلبی که هیچ مدرکی برای مضاعف تپیدنش به عشق کودکش نداشت...کود...
29 دی 1390

خدایا شکرت...

بعد از قضیه انار حس و حال وبلاگ نوشتن نداشتم.دلم یه طوری بود...هربار امیرحسین رو بغل می کردم ومی بوسیدم....هر بار بو می کردم تن نازنینشو...هر بار می خندید برام و شیرینیشو حس می کردم....چهره انار میومد جلوی چشمم...صورت ناز و نمکش حس مادرش و پدرش که همه دنیاشون بچشونه...هربار میومدم نت فقط با ترس و لرز  می رفتم وبلاگ شیما تا ببینم از انار خبرخوبی هست یا نه...فکر کنم خیلی ها شبیه  من بودن.و البته چیزی که رنج منو عمیق تر میکرد اتفاق خیلی مشابهی بود که برای خودم تو هشت سالگی افتاد.اون روزا فکر می کردم هیچ رنجی بالاتر از درد من نیست اون روزا هرکس میومد دیدنم با اون زبون بچگیم بهش می گفتم خوش بحالت تو سالمی پرستار خوبم که ...
21 دی 1390